با دست خود نوشید شاعر شوکرانش را
با دست خود نوشید شاعر شوکرانش را
نه! مرگ هم حتی نمیفهمد زبانش را
هر کس که بود، او با سیاوش رد شد از آتش
«سوگند» نه، با عشق پس داد امتحانش را
خورشید را نوشید کوهی از لب دریا
پاشید بر هفتآسمان آتشفشانش را
خاکسترِ دلتنگیاش فوارۀ خون بود
آتشفشانی که به لب آورد جانش را
«از زمزمه دلتنگ بود از همهمه بیزار»*
بستیم ما با خشت افیونی دهانش را
«شاعر تو را زین خیل بیدردان کسی نشناخت»**
تا پر کند از چشمهایت استکانش را
من کیستم؟ باید برای تو غزل میگفت
حافظ که در شعر تو پیدا کرد آنش را
نه! مرگ هم حتی نمیفهمد زبانش را
هر کس که بود، او با سیاوش رد شد از آتش
«سوگند» نه، با عشق پس داد امتحانش را
خورشید را نوشید کوهی از لب دریا
پاشید بر هفتآسمان آتشفشانش را
خاکسترِ دلتنگیاش فوارۀ خون بود
آتشفشانی که به لب آورد جانش را
«از زمزمه دلتنگ بود از همهمه بیزار»*
بستیم ما با خشت افیونی دهانش را
«شاعر تو را زین خیل بیدردان کسی نشناخت»**
تا پر کند از چشمهایت استکانش را
من کیستم؟ باید برای تو غزل میگفت
حافظ که در شعر تو پیدا کرد آنش را
- ۵۵۱
- ۱۳ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط