{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

BAD BOY LOVER 💋

BAD BOY LOVER 💋

Part 16🍷

BAD BOY LOVER 💋
Part 16 🍷
ویو ا/ت:
دستگیره‌ی در پایین رفت.
قلبم توی سینه می‌کوبید.
چند قدم عقب رفتم.
در آرام باز شد...
اما زنی که وارد شد، همان زنی نبود که چند لحظه قبل صدایش را شنیده بودم.
مردی حدوداً پنجاه ساله پشت در ایستاده بود.
چهره‌اش برایم کاملاً غریبه بود.
اما نگاهش...
انگار منو می‌شناخت.
چند ثانیه فقط به هم خیره شدیم.
«شما کی هستید؟»
مرد جواب نداد.
نگاهش روی جعبه‌ی چوبی کنار تخت افتاد.
بعد آرام گفت:
_ «پس بالاخره پیداش کردی.»
ابروهام در هم رفت.
«چی رو؟»
مرد چند قدم جلو اومد.
_ «چیزی که پدرت سال‌ها از همه پنهان کرد.»
«درباره‌ی پدرم چی می‌دونی؟!»
مرد مکث کرد.
بعد جعبه رو برداشت و روی میز گذاشت.
_ «باید خودت ببینیش.»
در جعبه رو باز کرد.
اولین چیزی که دیدم...
یک عکس قدیمی بود.
عکس رو برداشتم.
چشم‌هام روی تصویر ثابت موند.
دو کودک جلوی یک عمارت بزرگ ایستاده بودند.
یکی پسر بود...
و دیگری دختر.
هر دو تقریباً سه ساله بودند.
دخترک لبخند می‌زد و دست پسر رو گرفته بود.
نفس توی سینه‌ام حبس شد.
«این...»
دستم لرزید.
«این منم؟»
مرد چیزی نگفت.
نگاهم رو روی پسر کوچیک بردم.
موهای مشکی...
چشم‌هایی که حتی در آن سن هم آشنا به نظر می‌رسیدند.
نمی‌تونستم باور کنم.
«اون کیه؟»
مرد آرام جواب داد:
_ «فکر کنم خودت جوابش رو می‌دونی.»
چشم‌هام گرد شد.
جونگکوک.
نه جئون جونگکوکی که امروز می‌شناختم.
یک کودک سه‌ساله.
کودکی که کنار من ایستاده بود.
دستم رو گرفته بود.
و لبخند می‌زد.
«من... جونگکوک رو می‌شناختم؟»
مرد گفت:
_ «نه فقط می‌شناختیش.»
مکث کرد.
_ «شما از همون روزهای اول زندگی‌تون کنار هم بودید.»
قلبم فشرده شد.
«پس چرا هیچ‌چیزی یادم نمیاد؟»
مرد نگاهش رو پایین انداخت.
_ «چون خیلی چیزها بعد از اون روز تغییر کرد.»
«چه چیزهایی؟»
جواب نداد.
به عکس اشاره کرد.
پشت عکس را برگرداندم.
با دست‌خطی قدیمی نوشته شده بود:
«جئون جونگکوک و کیم ا/ت
سه ساله
روزی که قرار شد دو خانواده یکی شوند.»
چشم‌هام روی جمله‌ی آخر قفل شد.
«دو خانواده... یکی بشن؟»
مرد نفس عمیقی کشید.
_ «پدر تو و پدر جونگکوک زمانی از نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی همدیگه بودن.»
سکوت کردم.
این حرف با چیزی که جونگکوک درباره‌ی پدرم گفته بود...
اصلاً جور درنمی‌اومد.
«اما جونگکوک میگه پدرم خانواده‌ش رو ازش گرفته.»
مرد برای چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
_ «همه‌چیزی که جونگکوک می‌دونه، تمام حقیقت نیست.»

ادامه دارد...❤️

حمایت کنیییید❤️💜
پلیززززز بازنشر
پارت بعدی هم ادامه ی همین پارته برید بخونینننن❤️💜
دیدگاه ها (۰)

عرررررررررررررررررررر بچه ها رمانمون رفت تو اینترنت😢🫠🫠🫠🫠🫠🫠تا...

BAD BOY LOVER 💋Part 15🍷(ادامه ی پارت ۱5)ویو ا/ت:زن دوباره بر...

BAD BOY LOVER 💋Part 14 🍷ویو ا/ت:نیمه‌های شب بود.عمارت در سکو...

GHOST HUNTING CLUB باشگاه شکار ارواح ✦ پارت ۲۷ ✦ همه به عکس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط