آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستی

آمدم پیش دوچشمانت بمیرم نیستی
ازشفای بوسه‌ات‌حاجت‌بگیرم نیستی

میروم شایدکه بعداز مردنم‌ یادم‌کنی
بی‌توحکم‌مرگ خودرا‌میپذیرم‌نیستی

غرق رویاهای شیرین توخسرومیشوم
مثل فرهادی‌سحرگاهان فقیرم‌نیستی

نیستی‌طوفان ‌بپاکردی به دریای دلم
بادبان‌بشکسته‌درطوفان‌اسیرم‌نیستی

سینه ازتیر نگاهت زخم دارد تا ابد
تاقیامت‌عاشق‌این زخم وتیرم‌نیستی

درتنور غصه میسوزم میان شعله ها
زیرسنگ آسیاب غم خمیرم نیستی

منتظرچشمان بیخوابم‌براه‌قاصدی
مثل من مشتاق دیدارسفیرم‌نیستی

آخرین سرباز برج قلعۀ تنهائیم
زیرپای‌اسب‌وشمشیروزیرم‌نیستی

باغ‌عاصے‌دربهاران‌‌خندۀ شادی ندید
دیگرازفصل‌خزان‌گریه‌سیرم‌نیستی
دیدگاه ها (۱)

تنهایی به تنهایی هم می تواند دخل آدم را بیاوردچه برسد به این...

خـواستم عـکسِ جدیدم را برایت...بی خیالخواستم امشب کمی با شعر...

دل من بردی و گفتی که خودت دل دادی!برو جانا تو که در دلبریت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط