نجوای صبحگاهی
نجوای صبحگاهی
هجدهم آبان ماه:
می آیی
و آمدنت
پایان انتظار
از دشت شقایق ها
و هم پیاله ی چلچله ها
می آیی
تو را می ستانم
از دگر پرستوهای کوچ
و پرده بر می دارم
از تاریک شب
تو که می رسی
روز هم رسیده است
می شود مگر ؟
در پی تو با کهنه چراغی
که سویش
به قدر خورشید نیست
دست هایم زورق تو
اگر از راه آب ها می آیی
و معجزه ی جان دوباره ی
باغی که آشفته ست
و این همه
برای صبوری های من
به گاه نبودنت
بیا که بوی خدا دهد
و بوی عشق
سفره ی ساده ی
خانه ی ما
با عشق
درد هم آسان است
وقتی که تو باشی
هجدهم آبان ماه:
می آیی
و آمدنت
پایان انتظار
از دشت شقایق ها
و هم پیاله ی چلچله ها
می آیی
تو را می ستانم
از دگر پرستوهای کوچ
و پرده بر می دارم
از تاریک شب
تو که می رسی
روز هم رسیده است
می شود مگر ؟
در پی تو با کهنه چراغی
که سویش
به قدر خورشید نیست
دست هایم زورق تو
اگر از راه آب ها می آیی
و معجزه ی جان دوباره ی
باغی که آشفته ست
و این همه
برای صبوری های من
به گاه نبودنت
بیا که بوی خدا دهد
و بوی عشق
سفره ی ساده ی
خانه ی ما
با عشق
درد هم آسان است
وقتی که تو باشی
- ۱.۹k
- ۱۸ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط