{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که

گرگی استخوانی در گلویش گیر کرده بود، بدنبال کسی می گشت که آن را در آورد تا به لک لک رسید و از او درخواست کرد تا او را نجات دهد و در مقابل گرگ مزدی به لک لک بدهد.
لک لک منقارش را داخل دهان گرگ کرد و استخوان را درآورد و طلب پاداش کرد.
گرگ به او گفت همین که سرت را سالم از دهانم بیرون آوردی برات کافی است.

وقتی به فرد نالایقی خدمت می کنی تنها انتظارت این باشد که گزندی از او نبینی
گاهی اشتباهمان در زندگی این است که به برخی آدم ها جایگاهی می بخشیم که هرگز لیاقت آن را ندارند!
دیدگاه ها (۶)

کردم از عقل سوالی، که مگر ایمان چیست؟ عقل بر گوش دلم گفت؛ که...

این سوزه از دست ندادم عکس برداشتم ازش

✍ ️زمانی که بخواهید وصیت نامه بنویسید؛ متوجه خواهید شد تنها ...

ادیسون گفتــه: موفقیت من دو دلیل مهم دارد اول: پشتکار فراو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط