{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوست

هرچند حیا می‌کند از بوسه‌ی ما دوست
دلتنگی ما بیشتر از دلهره‌ی اوست

الفت چه طلسمی‌ست که باطل‌شدنی نیست
اعجاز تو ای عشق نه سحر است نه جادوست

ای کاش شب مرگ در آغوش تو باشم
زهری که بنوشم ز لب سرخ تو داروست

یک‌ بار دگر بار سفر بستی و رفتی
تا یاد بگیرم که سفر خوی پرستوست

از کوشش بیهوده‌ی خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست

#فاضل_نظری
دیدگاه ها (۴)

به دریا می زنم! شاید به سوی ساحلی دیگرمگر آسان نماید مشکلم ر...

من خیس دلتنگی اماما کوچه آبی احساست را گم کرده اممسیر عاشقی ...

شور دیدارت اگر شعله به دل ها بکشدرود را از جگر كوه به دریا ب...

تنگ آب از روز‌های قبل خالی‌تر شده استزندگی در دوستی با مرگ ع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط