{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا

نانوایی شلوغ بود و چوپان مدام این‌پا و آن‌پا می‌کرد،نانوا به او گفت:چرا اینقدر نگرانی؟
گفت:گوسفندانم را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم،می‌ترسم گرگ‌ها شکمشان را پاره کنند!
نانوا گفت:چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟
گفت:سپرده‌ام،اما او خدای«گرگها»هم هست...
دیدگاه ها (۱)

امروز رفته بودم شهرداری واسه انجام کار ساختمانی کارمنده پرسی...

⇦دعای روز 24 ماه مبارک رمضان⇨ بهمراه شرح دعا★بسم الله الرحمن...

وقتی ﮐﻪ میگوﻳﻨﺪ " علــــــــــی ‏(ﻉ) " ﻏﺮﻳﺐ ﺑﻮﺩ لعنت میکنیم ...

⇦دعا روز بیست و دوم ماه مبارک رمضان⇨★بسم الله الرحمن الرحیم★...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط