{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم هایش شروع واقعه بود

چشم هایش شروع واقعه بود
آسمانــــی درون آنهــــــا، من

در صدایش پرنده می رقصید

بر تنش عطر خـــوب آویشن

باز گوشواره هـــــای گیلاســـی

پشتِ گوشش شلوغ می کردند

دست هــــای کمندِ نیلوفر

سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمـــــالا غریبــــــه مـی آمد

از خیابان به شرم رد می شد

دختـــــر پا بـــه راهِ دیروزی

هیکلِ رو به راهِ حالا... زن

در قطاری که صبـــح آمده بود

دشت هایی وسیع جا ماندند

شهر از این زاویه قفس می شد

زیــــر پاهــــای گــــرمِ در رفتن

پشت سر لاشه های پل بر پل

پیشِ رو کـــــــوره راهِ سردرگم
دیدگاه ها (۱)

من کنار تو ریز می مانمتو کنارم درشت خواهی شدمن نجیبانه بوسه ...

بوسه ها را به جان من اندازمردِ این جنگِ تن به تن هستمچشم و ل...

عشق من را دوباره بازی دادسینه ام در محاق زندان استتوی چشمم ش...

عشق یعنی تو را کسی از دوربه خیابان بی کسی بکشدمثل دستی که حج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط