{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم هایش شروع واقعه بود

چشم هایش شروع واقعه بود
آسمانــــی درون آنهــــــا، من

در صدایش پرنده می رقصید

بر تنش عطر خـــوب آویشن

باز گوشواره هـــــای گیلاســـی

پشتِ گوشش شلوغ می کردند

دست هــــای کمندِ نیلوفر

سینه ریزی ظریف بر گردن

احتمـــــالا غریبــــــه مـی آمد

از خیابان به شرم رد می شد

دختـــــر پا بـــه راهِ دیروزی

هیکلِ رو به راهِ حالا... زن

در قطاری که صبـــح آمده بود

دشت هایی وسیع جا ماندند

شهر از این زاویه قفس می شد

زیــــر پاهــــای گــــرمِ در رفتن

پشت سر لاشه های پل بر پل

پیشِ رو کـــــــوره راهِ سردرگم
دیدگاه ها (۱)

چشم هایش شروع واقعه بود آسمانــــی درون آنهــــــا، من در ص...

‌ ‌چشم هایش شروع واقعه بود .. آسمانــــی درون آنهـــا،من" در صدایش پرنده می رقصید .. بر تنش عطر خ

چشم هایش شروع واقعه بودآسمانــــی درون آنهــــــا، مندر صدای...

چشم هایش شروع واقعه بود، آسمانی درون ِ آنها مندر صدایش پرنده...

چشم هایش شروع واقعه بود، آسمانی درون ِ آنها مندر صدایش پرنده...

چـشـم هـایـش شــروعِ واقـعـه بـود ، آسمـانـی درون آنـهـا مـن...

. .#علیرضا_آذرچشم هایش شروعِ واقعه بود ، آسمانی درون آنها من...

𝓅𝒶𝓇𝓉:𝟣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط