#Part184
#Part184
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
سکوت کرد و نفس عمیقی کشید و دستش رو گرفت سمتم
_ بیا هنوز مونده
بدون هیچ حرفی رفتم سمتش و کاملاً با جون و دل دستم رو گذاشتم تو دستش
یه سری پله ی دیگه بود که ازشون بالا رفتیم
به یه اتاق دیگه رسیدیم که در رو باز کرد با ورودم به اتاق دیگه نتونستم جلو ی اسکام رو بگیرم
همون عکس بود همون چیزی که میخواستم اشکم در اومده بود نمیدونستم چی بگم
بگم ممنونم بس بود؟
ازش تشکر کنم به خاطر اینهمه سلیقه و اینهمه احساس
من الان باید چی میگفتم
لعنتی مگه میشه عاشقش نشم مگه میشه؟
الان میفهمم چرا وقتی گفتم خودخواهی چرا انقدر براش گرون تموم شد
صدای غمگینش رو شنیدم
_ دیدی عزیزم چقدر خودخواهم نه؟ میدونی الان که دارم فکر میکنم متوجه شدم واسه چی میگی خودخواهم، آره اگه به خاطر این خودخواهم که نذاشتم دست هیچ مردی بهت بخوره اشکال نداره آره خودخواهم، اگه به خاطر این خودخواهم که تنی که مال خودمه حق خودمه تو این زندگی تصاحبش کردم ، آره خودخواهم ولی شیرین من...
آروم رفتم سمتش
نمیتونستم پسش بزنم
آره خیلی چیزها رو ازش نمیدونم ولی به خاطر حسی که تو وجودم داره لبریز میشه حاظرم از خیلی چیز ها بگذرم
این مرد همونیه که من میخوام
منطقم رو خفه کردم و روبروش ایستادم
تو چشمای هم غرق بودیم
چشمای هردوتامون نمناک بود
نمیدونم چی شد که هردو حمله کردیم سمت هم
لبامون رو لبای هم قرار گرفت
و یه آرامش مطلق
#آدمای_شرطی
🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸 🍃 🌸
سکوت کرد و نفس عمیقی کشید و دستش رو گرفت سمتم
_ بیا هنوز مونده
بدون هیچ حرفی رفتم سمتش و کاملاً با جون و دل دستم رو گذاشتم تو دستش
یه سری پله ی دیگه بود که ازشون بالا رفتیم
به یه اتاق دیگه رسیدیم که در رو باز کرد با ورودم به اتاق دیگه نتونستم جلو ی اسکام رو بگیرم
همون عکس بود همون چیزی که میخواستم اشکم در اومده بود نمیدونستم چی بگم
بگم ممنونم بس بود؟
ازش تشکر کنم به خاطر اینهمه سلیقه و اینهمه احساس
من الان باید چی میگفتم
لعنتی مگه میشه عاشقش نشم مگه میشه؟
الان میفهمم چرا وقتی گفتم خودخواهی چرا انقدر براش گرون تموم شد
صدای غمگینش رو شنیدم
_ دیدی عزیزم چقدر خودخواهم نه؟ میدونی الان که دارم فکر میکنم متوجه شدم واسه چی میگی خودخواهم، آره اگه به خاطر این خودخواهم که نذاشتم دست هیچ مردی بهت بخوره اشکال نداره آره خودخواهم، اگه به خاطر این خودخواهم که تنی که مال خودمه حق خودمه تو این زندگی تصاحبش کردم ، آره خودخواهم ولی شیرین من...
آروم رفتم سمتش
نمیتونستم پسش بزنم
آره خیلی چیزها رو ازش نمیدونم ولی به خاطر حسی که تو وجودم داره لبریز میشه حاظرم از خیلی چیز ها بگذرم
این مرد همونیه که من میخوام
منطقم رو خفه کردم و روبروش ایستادم
تو چشمای هم غرق بودیم
چشمای هردوتامون نمناک بود
نمیدونم چی شد که هردو حمله کردیم سمت هم
لبامون رو لبای هم قرار گرفت
و یه آرامش مطلق
- ۳.۸k
- ۰۱ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط