معنویت کمنظیر آیتالله سیدمجتبی خامنهای در کودکی
معنویت کمنظیر آیتالله سیدمجتبی خامنهای در کودکی
━═━♡🇮🇷♡━═━
🔰 رهبر شهید انقلاب درباره روحیات کمنظیر فرزندشان سیدمجتبی خامنهای میفرمودند:
🔻 افراد خانواده بعداً از رنجها و گرفتاریها و نومیدیهای خود در مدت حبس من، چیزهای عجیبی برایم تعریف کردند.
↩️ همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را -که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات- به حرم حضرت رضا علیهالسلام میبرده و به او میگفته: بهوسیلهی امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام علیهالسلام میکرده و به او توسل میجسته.
↩️ یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسهی صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت میکرده و بهشدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کردهی خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در می آید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانهی برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم.
📚 خون دلی که لعل شد، ص۲۷٠
━═━♡🇮🇷♡━═━
💠 اندیشکده راهبردی سعداء
🆔 @soada_ir
━═━♡🇮🇷♡━═━
🔰 رهبر شهید انقلاب درباره روحیات کمنظیر فرزندشان سیدمجتبی خامنهای میفرمودند:
🔻 افراد خانواده بعداً از رنجها و گرفتاریها و نومیدیهای خود در مدت حبس من، چیزهای عجیبی برایم تعریف کردند.
↩️ همسرم برایم نقل کرد که مادرش پسرم مجتبی را -که کودکی بود سرشار از معصومیّت و پاکی و سلامت روحی و عشق و عاطفه و پایبندی به برخی عبادات- به حرم حضرت رضا علیهالسلام میبرده و به او میگفته: بهوسیلهی امام رضا به خدای متعال متوسل شو و از خدا بخواه که پدرت را از زندان آزاد کند. کودک، معصومانه رو به امام علیهالسلام میکرده و به او توسل میجسته.
↩️ یک شب دیگر مجتبی با مادربزرگش به حرم رفته و صحنه تکرار شده؛ اما این بار نشانههای تأثری شدید در مجتبی ظاهر شده، گریه و زاری کرده و با لحنی که حاکی از لبریز شدن کاسهی صبر کودک و سوز و گداز عمیق او بوده، با امام رضا صحبت کرده. او مثل کسی که در برابر امام ایستاده، با امام صحبت میکرده و بهشدت اشک میریخته؛ به حدی که مادربزرگش از کردهی خود پشیمان شده و تصمیم گرفته که دیگر این کار را از مجتبی نخواهد. دو روز بعد، تلفن خانه به صدا در می آید تا صدای من را بشنوند؛ من آزاد شده بودم و از خانهی برادرم در تهران با آنها تماس گرفته بودم.
📚 خون دلی که لعل شد، ص۲۷٠
━═━♡🇮🇷♡━═━
💠 اندیشکده راهبردی سعداء
🆔 @soada_ir
- ۱.۱k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط