***ابریشم نیمه شب***
***ابریشم نیمه شب***
# پارت ۹: بازیِ اجبار و لبخندهای تلخ
سکوت سنگینی بر فضای استودیو حاکم شد. جونگکوک بدون اینکه کلام دیگری بگوید، چرخید و با قدمهایی بلند از کادر خارج شد. لیها، با نگاهی که از خستگی و فشارِ پدرش لبریز بود، پشت سر او راه افتاد. هر دو به سمت بالکن ویلا رفتند تا از منظرهی غروب استفاده کنند، اما ذهنشان درگیرِ آن فضای خفقانآور بود.
در حالی که نورِ نارنجی و سرخِ غروب بر چهرههایشان میتابید، جونگکوک با لحنی تلخ گفت: «برای تبلیغ، باید هر کاری از دستت بربیاد انجام بدی... حتی چیزهایی که ازشون متنفری.»
لیها با آهی عمیق، به افق خیره شد و پاسخ داد: «فکر میکنی منم دوست دارم این کار رو انجام بدم؟ من هم متنفرم، اما مجبوریم.»
جونگکوک نگاهی به او انداخت و با کنایه پرسید: «پس واقعاً انجامش میدی؟»
لیها سرش را به نشانهی تسلیم تکان داد: «مگه راه دیگهای هم داریم؟»
جونگکوک با بیمیلی گفت: «بریم.»
وقتی به پایین برگشتند، لی رانگ با نگاهی سرد، سنگین و تهدیدآمیز به لیها خیره شده بود؛ نگاهی که به لیها یادآوری میکرد هرگونه مخالفت، هزینهی سنگینی خواهد داشت. لیها نگاه او را دزدید و با چشمانی خسته، به سمت مدیر رفت که با بیقراری منتظر بود.
آنها دوباره در کادر قرار گرفتند. اما یک اتفاق عجیب افتاد؛ درست زمانی که میخواستند فیگورِ "عشق و نزدیکی" را اجرا کنند، ناگهان هر دو لرزیدند و خندهشان گرفت! شاید از شدت استرس بود، شاید از پوچیِ این موقعیت، یا شاید از تضادِ بینِ خشمشان و این دستورِ مضحک. آنها میخواستند جدی باشند، اما خندهشان بند نمیآمد و نمیتوانستند تمرکز کنند.
لیها وقتی دستش را روی شانهی جونگکوک گذاشت، از شدت خجالت و کلافگی سرش را پایین انداخت. جونگکوک هم با بیمیلی دستش را دور کمر لیها حلقه کرد.
مدیر که از این وضعیت کلافه شده بود، فریاد زد: «لیها! صورتت رو بیار بالا! نگاهت رو به اون سمت نگه دار!»
لیها در حالی که سعی میکرد نفس عمیقی بکشد تا خندهاش را کنترل کند، با لحنی تند گفت: «میارم بالا! ولی فقط دو دقیقهی تمامش کن. هیچ کاری نکردی، فقط داری از من کار میکشی، این هم همهاش زوریه!»
مدیر با عجله گفت: «باشه، باشه! فقط یک بار. لطفاً...»
لیها صورتش را بالا آورد. مدیر با هیجان گفت: «عالیه! حالا... یک نگاهِ لطیف و باوقار... انگار که عاشق هم هستید!'
جونگکوک که دیگر طاقت این نمایشهای ساختگی را نداشت، با فریاد پرسید: «عکس میگیری یا نه؟! زود باش!»
مدیر با دستپاچگی شاتها را گرفت. به محض اینکه چراغِ دوربین خاموش شد، هر دو مثل دو آهنربای همقطب که از هم رانده شده باشند، از هم جدا شدند. لیها بدون توجه به کسی، به سمت بالکن رفت تا از این فضا فرار کند و جونگکوک نیز با خشم و بیحوصلگی، از ورودیِ دیگر به بیرون رفت.
# پارت ۹: بازیِ اجبار و لبخندهای تلخ
سکوت سنگینی بر فضای استودیو حاکم شد. جونگکوک بدون اینکه کلام دیگری بگوید، چرخید و با قدمهایی بلند از کادر خارج شد. لیها، با نگاهی که از خستگی و فشارِ پدرش لبریز بود، پشت سر او راه افتاد. هر دو به سمت بالکن ویلا رفتند تا از منظرهی غروب استفاده کنند، اما ذهنشان درگیرِ آن فضای خفقانآور بود.
در حالی که نورِ نارنجی و سرخِ غروب بر چهرههایشان میتابید، جونگکوک با لحنی تلخ گفت: «برای تبلیغ، باید هر کاری از دستت بربیاد انجام بدی... حتی چیزهایی که ازشون متنفری.»
لیها با آهی عمیق، به افق خیره شد و پاسخ داد: «فکر میکنی منم دوست دارم این کار رو انجام بدم؟ من هم متنفرم، اما مجبوریم.»
جونگکوک نگاهی به او انداخت و با کنایه پرسید: «پس واقعاً انجامش میدی؟»
لیها سرش را به نشانهی تسلیم تکان داد: «مگه راه دیگهای هم داریم؟»
جونگکوک با بیمیلی گفت: «بریم.»
وقتی به پایین برگشتند، لی رانگ با نگاهی سرد، سنگین و تهدیدآمیز به لیها خیره شده بود؛ نگاهی که به لیها یادآوری میکرد هرگونه مخالفت، هزینهی سنگینی خواهد داشت. لیها نگاه او را دزدید و با چشمانی خسته، به سمت مدیر رفت که با بیقراری منتظر بود.
آنها دوباره در کادر قرار گرفتند. اما یک اتفاق عجیب افتاد؛ درست زمانی که میخواستند فیگورِ "عشق و نزدیکی" را اجرا کنند، ناگهان هر دو لرزیدند و خندهشان گرفت! شاید از شدت استرس بود، شاید از پوچیِ این موقعیت، یا شاید از تضادِ بینِ خشمشان و این دستورِ مضحک. آنها میخواستند جدی باشند، اما خندهشان بند نمیآمد و نمیتوانستند تمرکز کنند.
لیها وقتی دستش را روی شانهی جونگکوک گذاشت، از شدت خجالت و کلافگی سرش را پایین انداخت. جونگکوک هم با بیمیلی دستش را دور کمر لیها حلقه کرد.
مدیر که از این وضعیت کلافه شده بود، فریاد زد: «لیها! صورتت رو بیار بالا! نگاهت رو به اون سمت نگه دار!»
لیها در حالی که سعی میکرد نفس عمیقی بکشد تا خندهاش را کنترل کند، با لحنی تند گفت: «میارم بالا! ولی فقط دو دقیقهی تمامش کن. هیچ کاری نکردی، فقط داری از من کار میکشی، این هم همهاش زوریه!»
مدیر با عجله گفت: «باشه، باشه! فقط یک بار. لطفاً...»
لیها صورتش را بالا آورد. مدیر با هیجان گفت: «عالیه! حالا... یک نگاهِ لطیف و باوقار... انگار که عاشق هم هستید!'
جونگکوک که دیگر طاقت این نمایشهای ساختگی را نداشت، با فریاد پرسید: «عکس میگیری یا نه؟! زود باش!»
مدیر با دستپاچگی شاتها را گرفت. به محض اینکه چراغِ دوربین خاموش شد، هر دو مثل دو آهنربای همقطب که از هم رانده شده باشند، از هم جدا شدند. لیها بدون توجه به کسی، به سمت بالکن رفت تا از این فضا فرار کند و جونگکوک نیز با خشم و بیحوصلگی، از ورودیِ دیگر به بیرون رفت.
- ۱۱۱
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط