{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

*راز دل*

*راز دل*




ماه وش :
به آقا مهران گفتم برای کیهان چیزیای مقوی بگیره خیلی وقت بود خوابیده بود سینی رو برداشتم مستانه با خنده گفت : مامان نگاش کن فکر کنم قصد داره آقا کیهان رو بکشه
- خیلی بدی مستانه خیلی وقته چیزی نخورده
مامان : راس میگه برو مامان تا سرد نشده
رفتم بالا ودر رو باز کردم یکی از چراغ های کم نور رو زدم که یه وقت باز سردرد نگیره رفتم بالا سرش چه اروم خواب بودآروم صداش زدم
- آقا کیهان ....آقا کیهان
تکونی خود
- آقا کیهان ...
دستمو گذاشت رو بازوش تکونش دادم تکونی خورد وتو نور کم اتاق نگاهم کرد
خواستم دستمو بکشم دستمو گرفت چقدر دستاش داغ بود
کشیدم طرف خودش ونگاهم کرداخم کردوگفت: تو چرا انقدر شبیه اونی ....
- اون کیه...نازنین رو میگی
کیهان : اره
دستمو کشیدم محکمتر دستمو فشار داد وگفت : چرا اومدی اینجا
- اومدم بیدارتون کنم ...آخ دستم
کیهان : چرا بیدارم کنی اونم نصف شب
- اخرشبه گفتم باز فردا حالتون بد میشه واستون ...دستمو شکوندی آقا کیهااااا...ن
کیهان : کمکم کن بلند شم نشکست که
- من چطوری کمکتون کنم مهران رو صدا بزنم
هم زمان از رو تخت بلند شد وگفت : حیف می خوام برم حموم وگرنه جوابتو می دادم
- جواب چی
کیهان : وان پر کن اب گرم باشه سرد نباشه خوابم بپره
- چشم اقا کیهان
چراغ رو روشن کرد و رفت طرف کمد لباسش بالشش خونی شده بود رو بالشی رو در آوردم ورفتم حمام آب رو تو وان باز کردم گرماش خوب بود فقط یکم پوست رو می سوخت نگاهی به در کردم وآب گرم رو تا آخر باز کردم هنوزم دستم قرمز بود
صداش رو از پشت سرم شنیدم که گفت : خوبه
بلند شدم ورفتم بیرون یکم منتظر موندم ولی چیزی نگفت شکست خورده رفتم بیرون ورفتم پایین پیش مامان ومستانه
مستانه : صدای ترکیدنش نیومد
مامانم خندش گرفت
- رفت حموم
مامان : شامش یخ می کنه
- چی بگم
یه دونه سیب برداشتم ومشغول خوردن شدم گوشی آشمزخونه زنگ خوردمستانه با خنده گفت: حتما می خواد براش لالایی بخونی
مامان گوشی رو برداشت وگفت : بله آقا کیهان ...چی ...چشم الان میگم بیاره
- چی می خواد
مامان : آب پرتغال
از یخچال پر یه لیوان بزرگ آب پرتغال ریختم وگذاشتم تو سینی بردم براش در زدم رفتم داخل طرف آناناس تو دستش بود وداشت دنبال چیزی می گشت
- چیزی می خواین آقا کیهان
کیهان : اره کنترل تلویزیون
- اونجاست ..اون زیر
تلویزیون رو روشن کرد وزد شبکه آهنگ به سینی نگاه کردم چیزی نخورده بود
- چیزی نخوردین که
کیهان: جیگر زیاد دوست ندارم
- چرا اخه خیلی خون از دماغتون اومد باید جبران بشه گوشتم هست
کیهان برگشت نگام کرد وگفت : راستی قصد سوزوندنمو داشتی فکر کردی آب رو چک نمی کنم من دیگه یاد گرفتم به کسی اعتماد نکنم
لبمو گزیدم وگفتم : ببخشید حواسم نبود
دیدگاه ها (۲)

*راز دل*کیهان:مثله این مادرای مهربون برام لقمه می گرفت من می...

*راز دل*کیهان:ماه وش : باید برم .- کجا ؟!ماه وش : برم ازم فا...

*راز دل*ماه وش : پیرهن های اتو کرده رو برداشتم گذاشتم تو کمد...

* راز دل*کیهان: پیاده شدن منم رفتم دارخونه ویه قرص مسکن قوی ...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

.

Part8ویو پدر می یوناین روز ها به دخترکم سخت گذشته به‌خاطر تص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط