like swan 🦢
like swan 🦢
#like_swan
𝑃𝑇 4
ویو اومی:
رسیدیم. من کمربندم رو باز کردم و پیاده شدم. چند قدم رفتم، ولی وقتی دیدم نامجون هنوز داخل ماشین نشسته، برگشتم.
~ نمیای مگه؟
_چرا الان میام.
پیاده شد و در ماشینو قفل کرد. وارد خونه شدیم و من کیفم رو روی مبل پرت کردم.
~ خب ، بالاخره برگشتی.
نامجون لبخند کوچیکی زد و روی مبل نشست.
_ اوم... راستش خوشحالم که برگشتم.
~ فقط خوشحالی؟همین؟ مارو باش فکر کردیم ذوق داری.
_ دارم.
~اوم؟ یعنی آمریکا رو اصلاً دوست نداشتی؟
_ چرا، داشتم. اونجا زندگی خوبی داشتم، کارم رو دوست داشتم، آدمهای خوبی هم اطرافم بودن، ولی بعد از یه مدت دلم برای اینجا تنگ شد.
~ برای منم؟
نامجون نگاهم کرد.
_ هعی، متأسفانه اره.
~ دایی! من از این همه محبت ذوق کردم!
نامجون خندید.
_ منظورم این بود که دلم برای خانوادهام تنگ شده بود.
~ آها. پس من جزو خانواده حساب نمیشم؟
_ تو از اول هم جزو بخش دردسرساز خانواده بودی.
~ خیلی بیرحمی.
_توام همینطور.
~به داییم رفتم.
~ خب، حالا که برگشتی قراره چیکار کنی؟
_ کار کنم.
~ وایییی چه جالببب. اینو خودمم فهمیدم نابغه.
_ هنوز همونقدر پررویی.
~ و تو هنوز همونقدر جوابهای کوتاه میدی.
لبخند زد.
~ جدی میپرسم. قراره کجا کار کنی؟
_ توی مدرسه جوجانگ.
چشمهام گرد شد.
~ مدرسه جوجانگ؟
_ آره.
~ به عنوان چی معلم یا مدیر؟
_مدیر که نه، معلم ریاضی.
چند ثانیه ساکت موندم.
~ صبر کن... تو معلم میشی؟
_ بله.
~معلم؟!
_ دقیقاً.
با ناباوری نگاهش کردم.
~ وای... پس واقعاً آدم عجیبی هستی.
_ چرا؟
~ چون یکی با عقل سالم خودش داوطلبانه میره معلم ریاضی میشه؟تو تو درجه ای هستی که مدیر باشی.
نامجون خندید.
_ من ریاضی رو دوست دارم.
~ منم ریاضی رو دوست دارم
نامجون ابرو بالا انداخت و با ناباوری و پوزخند نگاهم کرد.
_ واقعاً؟
~ نه.
_میدونستم.
خندیدم و دوباره به پشتی مبل تکیه دادم.
~ ولی یه سؤال. چرا نمیای مدرسهی من؟
_ مدرسهی تو؟
~ آره مدرسه هیوان. چرا نمیای همونجا استاد بشی؟ هم نزدیکتری، هم منم میتونم ازت کمک بگیرم.
نامجون خیلی جدی گفت
_ چون نمیخوام دایی و خواهرزادهاش توی یه مدرسه معروف بشن و همه جا بترکه.
چند لحظه بهش خیره شدم.
~ باز شروع شد.
_ چی؟
~ این خواهرزاده گفتنت.
_ خب خواهرزادمی دیگه وا.
~ یه طوری منو خواهرزاده صدا میکنی انگار چهل سالته!
نامجون خندید.
_ خب من داییتم.
~ فقط چند سال ازم بزرگتری!
_ همین چند سال برای دایی بودنت کافیه.
~ وای خدا...باورم نمیشه داییم اینقدر رومخمه
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
~ اصلاً باهات بحث نمیکنم.
_ تصمیم عاقلانهایه.
چند ثانیه سکوت شد. بعد نامجون خمیازهی کوتاهی کشید و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
_ من واقعاً خستهام. فکر کنم یکم بخوابم.
~ چقدر؟
_یکم
~یگم؟ مطمئنی؟
نگاهی به ساعت انداختم.
~ الان نزدیک شیشه صبحه.
_ اره به لطف قرار جغدیمون. پس ساعت نه بیدارم کن.
~ باشه.
نامجون بلند شد و به سمت اتاق رفت. چند قدم که برداشت، برگشت و نگاهم کرد.
_ اومی.
~ هوم؟
_ ساعت نه.
~ شنیدم بابا.
_ مطمئنی؟
~ برو بخواب دایی جووون.
_ حتما ساعت نه بیدارم کن.
~ قول میدم.
نامجون بالاخره رفت سمت اتاق. چند ثانیه صبر کردم تا صدای بسته شدن در اتاقش بیاد. بعد لبخند مرموزی زدم.
~ خب... حالا وقتشه.
گوشیم رو برداشتم و وارد چت یکی از دوستام شدم.
باید برای امشب یه برنامهی خیلی مهم ترتیب میدادم.
قرار بود نامجون، بعد از چند سال برگشتن به کره، اولین روزاش رو تلف کنه؟ عمرااااً مگه من میزارم دایی خوشتیب عسلم سینگل بمونه؟
من باید برای دایی عزیزم یک قرار جور میکردم.
البته هنوز نمیدونستم با کی.
ولی جزئیات همیشه بعداً حل میشدن. حالا جور میشه بابا. چند دقیقه بعد، گوشی رو کنار گذاشتم و به سقف خیره شدم.
~ فقط یه نفر مناسب پیدا کنم...
صدای نامجون از داخل اتاق اومد:
_ اومی!
~ جانم دایی جووون؟
_ با کسی قرار نذار.
خشکم زد.
~ از کجا فهمیدی؟!
_ صدات رو میشناسم.
چشمهام رو ریز کردم.
~ من که هنوز چیزی نگفتم!
_ دقیقاً برای همین نگرانم.
~ دایییی! من فقط میخواستم به زندگی اجتماعیت کمک کنم.
_ به زندگی اجتماعی من کمک نکن.
~ چرا؟
_ چون آخرین باری که کمک کردی، مجبور شدم سه ساعت برای توضیح دادن به یه دختر غریبه وقت بذارم.
~ ولی حداقل قرار گذاشتی!
_ بخوره تو سرت نه!
~ چرا؟
_ چون تو بهش گفته بودی من عاشق گربههامم.
~ خب؟
_ من اصلاً گربه ندارم!
چند ثانیه سکوت کردم.
~ خب... اون قسمت رو یکوچولو تخیلی کردم.
خندید
_ فقط بذار بخوابم.
~ باشه دایی جان. بخواب.
چند لحظه بعد دوباره صدای نامجون اومد:
_ و اومی؟
~ هوم؟
_ ساعت نه.
لبخند زدم.
~ باشه!
نگاه کردم دیدم رفیقم پیاممو سین نزده منم پیامو حذف کردم و بیخیال شدم.
#like_swan
𝑃𝑇 4
ویو اومی:
رسیدیم. من کمربندم رو باز کردم و پیاده شدم. چند قدم رفتم، ولی وقتی دیدم نامجون هنوز داخل ماشین نشسته، برگشتم.
~ نمیای مگه؟
_چرا الان میام.
پیاده شد و در ماشینو قفل کرد. وارد خونه شدیم و من کیفم رو روی مبل پرت کردم.
~ خب ، بالاخره برگشتی.
نامجون لبخند کوچیکی زد و روی مبل نشست.
_ اوم... راستش خوشحالم که برگشتم.
~ فقط خوشحالی؟همین؟ مارو باش فکر کردیم ذوق داری.
_ دارم.
~اوم؟ یعنی آمریکا رو اصلاً دوست نداشتی؟
_ چرا، داشتم. اونجا زندگی خوبی داشتم، کارم رو دوست داشتم، آدمهای خوبی هم اطرافم بودن، ولی بعد از یه مدت دلم برای اینجا تنگ شد.
~ برای منم؟
نامجون نگاهم کرد.
_ هعی، متأسفانه اره.
~ دایی! من از این همه محبت ذوق کردم!
نامجون خندید.
_ منظورم این بود که دلم برای خانوادهام تنگ شده بود.
~ آها. پس من جزو خانواده حساب نمیشم؟
_ تو از اول هم جزو بخش دردسرساز خانواده بودی.
~ خیلی بیرحمی.
_توام همینطور.
~به داییم رفتم.
~ خب، حالا که برگشتی قراره چیکار کنی؟
_ کار کنم.
~ وایییی چه جالببب. اینو خودمم فهمیدم نابغه.
_ هنوز همونقدر پررویی.
~ و تو هنوز همونقدر جوابهای کوتاه میدی.
لبخند زد.
~ جدی میپرسم. قراره کجا کار کنی؟
_ توی مدرسه جوجانگ.
چشمهام گرد شد.
~ مدرسه جوجانگ؟
_ آره.
~ به عنوان چی معلم یا مدیر؟
_مدیر که نه، معلم ریاضی.
چند ثانیه ساکت موندم.
~ صبر کن... تو معلم میشی؟
_ بله.
~معلم؟!
_ دقیقاً.
با ناباوری نگاهش کردم.
~ وای... پس واقعاً آدم عجیبی هستی.
_ چرا؟
~ چون یکی با عقل سالم خودش داوطلبانه میره معلم ریاضی میشه؟تو تو درجه ای هستی که مدیر باشی.
نامجون خندید.
_ من ریاضی رو دوست دارم.
~ منم ریاضی رو دوست دارم
نامجون ابرو بالا انداخت و با ناباوری و پوزخند نگاهم کرد.
_ واقعاً؟
~ نه.
_میدونستم.
خندیدم و دوباره به پشتی مبل تکیه دادم.
~ ولی یه سؤال. چرا نمیای مدرسهی من؟
_ مدرسهی تو؟
~ آره مدرسه هیوان. چرا نمیای همونجا استاد بشی؟ هم نزدیکتری، هم منم میتونم ازت کمک بگیرم.
نامجون خیلی جدی گفت
_ چون نمیخوام دایی و خواهرزادهاش توی یه مدرسه معروف بشن و همه جا بترکه.
چند لحظه بهش خیره شدم.
~ باز شروع شد.
_ چی؟
~ این خواهرزاده گفتنت.
_ خب خواهرزادمی دیگه وا.
~ یه طوری منو خواهرزاده صدا میکنی انگار چهل سالته!
نامجون خندید.
_ خب من داییتم.
~ فقط چند سال ازم بزرگتری!
_ همین چند سال برای دایی بودنت کافیه.
~ وای خدا...باورم نمیشه داییم اینقدر رومخمه
دستم رو روی صورتم گذاشتم.
~ اصلاً باهات بحث نمیکنم.
_ تصمیم عاقلانهایه.
چند ثانیه سکوت شد. بعد نامجون خمیازهی کوتاهی کشید و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد.
_ من واقعاً خستهام. فکر کنم یکم بخوابم.
~ چقدر؟
_یکم
~یگم؟ مطمئنی؟
نگاهی به ساعت انداختم.
~ الان نزدیک شیشه صبحه.
_ اره به لطف قرار جغدیمون. پس ساعت نه بیدارم کن.
~ باشه.
نامجون بلند شد و به سمت اتاق رفت. چند قدم که برداشت، برگشت و نگاهم کرد.
_ اومی.
~ هوم؟
_ ساعت نه.
~ شنیدم بابا.
_ مطمئنی؟
~ برو بخواب دایی جووون.
_ حتما ساعت نه بیدارم کن.
~ قول میدم.
نامجون بالاخره رفت سمت اتاق. چند ثانیه صبر کردم تا صدای بسته شدن در اتاقش بیاد. بعد لبخند مرموزی زدم.
~ خب... حالا وقتشه.
گوشیم رو برداشتم و وارد چت یکی از دوستام شدم.
باید برای امشب یه برنامهی خیلی مهم ترتیب میدادم.
قرار بود نامجون، بعد از چند سال برگشتن به کره، اولین روزاش رو تلف کنه؟ عمرااااً مگه من میزارم دایی خوشتیب عسلم سینگل بمونه؟
من باید برای دایی عزیزم یک قرار جور میکردم.
البته هنوز نمیدونستم با کی.
ولی جزئیات همیشه بعداً حل میشدن. حالا جور میشه بابا. چند دقیقه بعد، گوشی رو کنار گذاشتم و به سقف خیره شدم.
~ فقط یه نفر مناسب پیدا کنم...
صدای نامجون از داخل اتاق اومد:
_ اومی!
~ جانم دایی جووون؟
_ با کسی قرار نذار.
خشکم زد.
~ از کجا فهمیدی؟!
_ صدات رو میشناسم.
چشمهام رو ریز کردم.
~ من که هنوز چیزی نگفتم!
_ دقیقاً برای همین نگرانم.
~ دایییی! من فقط میخواستم به زندگی اجتماعیت کمک کنم.
_ به زندگی اجتماعی من کمک نکن.
~ چرا؟
_ چون آخرین باری که کمک کردی، مجبور شدم سه ساعت برای توضیح دادن به یه دختر غریبه وقت بذارم.
~ ولی حداقل قرار گذاشتی!
_ بخوره تو سرت نه!
~ چرا؟
_ چون تو بهش گفته بودی من عاشق گربههامم.
~ خب؟
_ من اصلاً گربه ندارم!
چند ثانیه سکوت کردم.
~ خب... اون قسمت رو یکوچولو تخیلی کردم.
خندید
_ فقط بذار بخوابم.
~ باشه دایی جان. بخواب.
چند لحظه بعد دوباره صدای نامجون اومد:
_ و اومی؟
~ هوم؟
_ ساعت نه.
لبخند زدم.
~ باشه!
نگاه کردم دیدم رفیقم پیاممو سین نزده منم پیامو حذف کردم و بیخیال شدم.
- ۲۰۵
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط