سونیک : اگه تو گذشته یکی رو از دست داده و نمیتونه به کسی
سونیک : اگه تو گذشته یکی رو از دست داده و نمیتونه به کسی اعتماد کنه ، دلیل نمیشه که احساس نداشته باشه !!!
شدو
با سر. و صدای اونا از خواب پاشدم ، اخخ سرم ....
دارن بحث میکنن
سونیک : تو باید با شدو کنار بیای !!!
اون دوست منه ، مثل خودت !!
ناکلز : تو داری اونو با من مقایسه میکنی؟*عصبی*
شدو : باز چتون شده؟... دارین در مورد من بحث میکنین ،؟ گفتم که بعد از اینکه کارمون تموم شد از اینجا میرم ..
سونیک : شدو....
*ناکلز میره تیلز رو بیدار کنه *
_تیلز !!!
سونیک : چی شده؟؟
ناکلز : ا...اون .
دزدیده شده ..
_چی؟؟؟*باهم*
ناکلز : هی .، اینجا جای رد پا هست ، بریم !
شدو
با سرعت هرچه تمام رفتیم تا تیلز رو پیدا کنیم
وای !!! اینجا چقدر بزرگه !
*یه پایگاه گنده ، مر کزش هم یه منشور خیلی بزرگ داره *
تیلز ! اون اونجا زندانیه!! به دست اون نگهبان ها ، سعی میکنیم کمین کنیم و از پشت حواس رو پرت کنیم
یکی از کپسول های اشک آور رو که قبلا پیداش کرده بودیم رو انداختیم جلو پای اون مرده ، به اون نگهبان هم نتونست چیزی ببینه و ناکلز سریع تله رو شکوند و تیلز رو برداشت و فرار کردیم
تو یکی از هواکش های اونجا
.اینهمه مدت تیلز خواب بوده ؟؟؟ !! شاید بهش قرص خواب آور دادن ..
ولی چرا تیلز ؟...
ناکلز : بیدار نشده ؟
سونیک : داره به هوش میاد !!
ناکلز : پس خوبه !♡
تیلز : اخخخ ، سرم .. سونیک .. بچه ها ... شما اینجایین؟!♡
*بغلشون میکنه *
سونیک : چه اتفاقی برات افتاده رفیق کوچولو ؟
تیلز : از خواب پاشدم و تا اومدم تکون بخورم یه کس دهنمو با دستمال گرفت و اون یکی هم دست و پاهام رو بست .. و دیگه هیچی نفهمیدم ..
ناکلز : پس بیهوشت کرده بودن !!!!*عصبانی *
تیلز : سو....سونیک
سونیک : بله؟
تیلز : م...من خیلی گرسنمه..
ناکلز : منم همینطور ...
سونیک : شدو تو هم ...
*شدو ساکته .، *
سونیک : و تو هم که همیشه خدا ساکتی
ولی...
خوشبختانه من یه چیزی آوردم!!
بقیه : جدی ؟.
سونیک : آره!!! اون لحظه کناز میز وقتی دنبال تیلز بودیم یه ساندویچ دیدم و برش داشتم
بیاین ! میتونیم تقسیم کنیم !!♡♡
ناکلز : مرسی !
تیلز : ممنون !◇♡
سونیک : * میره سمت شدو * بیا اینم سهم تو .♡♡♡
شدو :* تیکه ساندویچ رو میگیره و روشو بر میگردونه* ممنون...
سونیک : هی رفیق چرا نمیای پیش ما ؟
شدو حرفی نمیزنه
سونیک ,: نکنه خجالت میکشی ؟؟؟
.شدو : چ..چی ؟؟ نه !!
سونیک : هی !... هنوز ناراحتی ؟ .
شد.و : راستش ..آ.. آره..
سونیک : نگران نباش ، از اینجا خلاص میشیم ..
شدو
با سر. و صدای اونا از خواب پاشدم ، اخخ سرم ....
دارن بحث میکنن
سونیک : تو باید با شدو کنار بیای !!!
اون دوست منه ، مثل خودت !!
ناکلز : تو داری اونو با من مقایسه میکنی؟*عصبی*
شدو : باز چتون شده؟... دارین در مورد من بحث میکنین ،؟ گفتم که بعد از اینکه کارمون تموم شد از اینجا میرم ..
سونیک : شدو....
*ناکلز میره تیلز رو بیدار کنه *
_تیلز !!!
سونیک : چی شده؟؟
ناکلز : ا...اون .
دزدیده شده ..
_چی؟؟؟*باهم*
ناکلز : هی .، اینجا جای رد پا هست ، بریم !
شدو
با سرعت هرچه تمام رفتیم تا تیلز رو پیدا کنیم
وای !!! اینجا چقدر بزرگه !
*یه پایگاه گنده ، مر کزش هم یه منشور خیلی بزرگ داره *
تیلز ! اون اونجا زندانیه!! به دست اون نگهبان ها ، سعی میکنیم کمین کنیم و از پشت حواس رو پرت کنیم
یکی از کپسول های اشک آور رو که قبلا پیداش کرده بودیم رو انداختیم جلو پای اون مرده ، به اون نگهبان هم نتونست چیزی ببینه و ناکلز سریع تله رو شکوند و تیلز رو برداشت و فرار کردیم
تو یکی از هواکش های اونجا
.اینهمه مدت تیلز خواب بوده ؟؟؟ !! شاید بهش قرص خواب آور دادن ..
ولی چرا تیلز ؟...
ناکلز : بیدار نشده ؟
سونیک : داره به هوش میاد !!
ناکلز : پس خوبه !♡
تیلز : اخخخ ، سرم .. سونیک .. بچه ها ... شما اینجایین؟!♡
*بغلشون میکنه *
سونیک : چه اتفاقی برات افتاده رفیق کوچولو ؟
تیلز : از خواب پاشدم و تا اومدم تکون بخورم یه کس دهنمو با دستمال گرفت و اون یکی هم دست و پاهام رو بست .. و دیگه هیچی نفهمیدم ..
ناکلز : پس بیهوشت کرده بودن !!!!*عصبانی *
تیلز : سو....سونیک
سونیک : بله؟
تیلز : م...من خیلی گرسنمه..
ناکلز : منم همینطور ...
سونیک : شدو تو هم ...
*شدو ساکته .، *
سونیک : و تو هم که همیشه خدا ساکتی
ولی...
خوشبختانه من یه چیزی آوردم!!
بقیه : جدی ؟.
سونیک : آره!!! اون لحظه کناز میز وقتی دنبال تیلز بودیم یه ساندویچ دیدم و برش داشتم
بیاین ! میتونیم تقسیم کنیم !!♡♡
ناکلز : مرسی !
تیلز : ممنون !◇♡
سونیک : * میره سمت شدو * بیا اینم سهم تو .♡♡♡
شدو :* تیکه ساندویچ رو میگیره و روشو بر میگردونه* ممنون...
سونیک : هی رفیق چرا نمیای پیش ما ؟
شدو حرفی نمیزنه
سونیک ,: نکنه خجالت میکشی ؟؟؟
.شدو : چ..چی ؟؟ نه !!
سونیک : هی !... هنوز ناراحتی ؟ .
شد.و : راستش ..آ.. آره..
سونیک : نگران نباش ، از اینجا خلاص میشیم ..
- ۳۲۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط