سناریو اول پارت کوتاه
سناریو اول «پارت کوتاه»
.
.
(ایزوکو🌱 کاتسوکی 💥 کیریشما ⚡ شوتو❄️ نویسنده#)
🌱 کاچان؟
💥بله؟
🌱کاچان قول می دی تا ابد باهم بمونیم؟
💥معلومه که نه..
🌱 کاچان! خیلی بدی!....اصلا من قهرم باهات.....
💥هه هه هه شوخی کردم باهات....معلومه که تا ابد باهات می مونم....قول میدم(بغل کردن ایزوکو)
#ولی این قول همیشگی نبود.....حدود یک سال بعد کاتسوکی با کیریشما به ایزوکو خیانت کرد و با کیریشما ازدواج کرد چهار سال بعد کیریشما و کاتسوکی تازه فهمیدن که هیچ اشتراکی باهم ندارند.......
⚡تو اصلا می فهمی من چی دارم میگم؟!...اه اصلا ازدواج با تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود!!
💥هه فکر کردی من از ازدواج با تو راضیم؟! واقع برای خودم متاسفم که ایزوکو رو به خاطر تو ول کردم!!
⚡ چقدر عالی! پس زود تر برگرد پیش همون ایزوکو....منم واقع باورم نمیشه دنکی رو به خاطر تو ول کردم!
«از زبون 💥»
دوماه بعد منو کیریشما از هم جدا شدیم....من رفتم دنبال ایزوکو همه جا رو دنبالش گشتم ولی نبود تا اینکه یک روز اتفاقی توی پارک قدم می زدم که به یه بچه برخورد کردم...آروم خم شدم و بلندش کردم و لباسش رو تکوندم
💥ببینم حالت خوبه؟
؟؟ بله خیلی ممنون آقا
بعدش دوید و رفت سمت یکی....آروم سرم رو بالا آوردم......چشمام گرد شد....باورم می شد اون...اون ایزوکو بود.... چقدر.... چقدر بزرگ شده بود.... خواستم به سمتش بدوم و توی آغوشم بگیرمش...اما با حرف اون بچه با شوک متوقف شدم....
؟؟ سلام پاپا !!!! پاپا ، بابا کجاست؟
🌱سلام پسر قشنگم...بابا هم الان میاد تا بریم خونه...
❄️ سلام شوکو جان... سلام عزیزم حالت چطوره؟ خوبی؟ حال بچه خوبه؟
🌱 سلام عزیزم....بله حالم خوبه
بعد دستش رو روی شکم برآمده اش کشید
🌱حال بچه هم خوبه....
❄️ خیلی هم خوب عزیزم
شوکو: بابا بیا بریم خونه
❄️چشم پسر نازم
و اون پسر رو بلند کرد و روی شونه اش گذاشت و با دست آزادش کمر ایزوکو رو گرفت و باهم شروع به حرکت سمت خونه شون کردن
چشمام گرد شده بود.... چطور... چطوری همچنین اتفاقی افتاد.....چرا...چرا من...
.
.
.
# ایزوکو و شوتو ازدواج کرده بودن و دوتا فرزند به دنیا آورده بودن..... دنکی هم سه ماه بعد از ازدواج کاتسوکی و کیریشما با شینسو ازدواج کرده بود... کیریشما سعی کرد برش گردونه ولی موفق نشد و نتونست تحمل کنه و بعد از دوماه بعد جدا شدن از کاتسوکی خودکشی کرد...... کاتسوکی افسردگی شدید گرفت و آخر بدون هیچ پیام یا اطلاعی ناپدید شد و بعد از سه سال جنازه اش خونی و زخمی پیدا شد............
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
بچهها این یه سناریوی درخواستی بود و خودم زیاد ازش راضی نیستم ولی خب گفتم حرف کسی رو زمین نندازم......پس نظرتون رو بگید و ایرادات و ....... معلوم کنید و بگید سناریو نویسی رو ادامه بدم یا نه😅
.
.
(ایزوکو🌱 کاتسوکی 💥 کیریشما ⚡ شوتو❄️ نویسنده#)
🌱 کاچان؟
💥بله؟
🌱کاچان قول می دی تا ابد باهم بمونیم؟
💥معلومه که نه..
🌱 کاچان! خیلی بدی!....اصلا من قهرم باهات.....
💥هه هه هه شوخی کردم باهات....معلومه که تا ابد باهات می مونم....قول میدم(بغل کردن ایزوکو)
#ولی این قول همیشگی نبود.....حدود یک سال بعد کاتسوکی با کیریشما به ایزوکو خیانت کرد و با کیریشما ازدواج کرد چهار سال بعد کیریشما و کاتسوکی تازه فهمیدن که هیچ اشتراکی باهم ندارند.......
⚡تو اصلا می فهمی من چی دارم میگم؟!...اه اصلا ازدواج با تو بزرگترین اشتباه زندگیم بود!!
💥هه فکر کردی من از ازدواج با تو راضیم؟! واقع برای خودم متاسفم که ایزوکو رو به خاطر تو ول کردم!!
⚡ چقدر عالی! پس زود تر برگرد پیش همون ایزوکو....منم واقع باورم نمیشه دنکی رو به خاطر تو ول کردم!
«از زبون 💥»
دوماه بعد منو کیریشما از هم جدا شدیم....من رفتم دنبال ایزوکو همه جا رو دنبالش گشتم ولی نبود تا اینکه یک روز اتفاقی توی پارک قدم می زدم که به یه بچه برخورد کردم...آروم خم شدم و بلندش کردم و لباسش رو تکوندم
💥ببینم حالت خوبه؟
؟؟ بله خیلی ممنون آقا
بعدش دوید و رفت سمت یکی....آروم سرم رو بالا آوردم......چشمام گرد شد....باورم می شد اون...اون ایزوکو بود.... چقدر.... چقدر بزرگ شده بود.... خواستم به سمتش بدوم و توی آغوشم بگیرمش...اما با حرف اون بچه با شوک متوقف شدم....
؟؟ سلام پاپا !!!! پاپا ، بابا کجاست؟
🌱سلام پسر قشنگم...بابا هم الان میاد تا بریم خونه...
❄️ سلام شوکو جان... سلام عزیزم حالت چطوره؟ خوبی؟ حال بچه خوبه؟
🌱 سلام عزیزم....بله حالم خوبه
بعد دستش رو روی شکم برآمده اش کشید
🌱حال بچه هم خوبه....
❄️ خیلی هم خوب عزیزم
شوکو: بابا بیا بریم خونه
❄️چشم پسر نازم
و اون پسر رو بلند کرد و روی شونه اش گذاشت و با دست آزادش کمر ایزوکو رو گرفت و باهم شروع به حرکت سمت خونه شون کردن
چشمام گرد شده بود.... چطور... چطوری همچنین اتفاقی افتاد.....چرا...چرا من...
.
.
.
# ایزوکو و شوتو ازدواج کرده بودن و دوتا فرزند به دنیا آورده بودن..... دنکی هم سه ماه بعد از ازدواج کاتسوکی و کیریشما با شینسو ازدواج کرده بود... کیریشما سعی کرد برش گردونه ولی موفق نشد و نتونست تحمل کنه و بعد از دوماه بعد جدا شدن از کاتسوکی خودکشی کرد...... کاتسوکی افسردگی شدید گرفت و آخر بدون هیچ پیام یا اطلاعی ناپدید شد و بعد از سه سال جنازه اش خونی و زخمی پیدا شد............
~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•
بچهها این یه سناریوی درخواستی بود و خودم زیاد ازش راضی نیستم ولی خب گفتم حرف کسی رو زمین نندازم......پس نظرتون رو بگید و ایرادات و ....... معلوم کنید و بگید سناریو نویسی رو ادامه بدم یا نه😅
- ۶.۲k
- ۰۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط