{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»

پارت ۳۵ — «چیزی که قرار نبود اتفاق بیفتد»

فردای آن روز، یورا همراه سوآ به شهر رفت.

هوا شلوغ‌تر از همیشه بود و یورا چند دارویی که خانواده‌اش لازم داشتند خرید.

وقتی کارشان تمام شد، سوآ گفت:

«من باید برم خونه‌ی خاله‌ام. تو زودتر برگرد.»

یورا سر تکان داد.

«باشه. مواظب خودت باش.»

سوآ رفت و یورا مسیر خانه را در پیش گرفت.

چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای یکی از خدمتکارهای اقامتگاه سلطنتی را شنید.

«یورا!»

برگشت.

«بله؟»

خدمتکار تعظیم کوتاهی کرد.

«بانو سوهی خواسته بودن اینو بهتون برسونم.»

جعبه‌ی کوچکی را به طرفش گرفت.

یورا با تعجب گفت:

«به من؟»

«بله.»

«چی هست؟»

«گفتن خودشون توضیح می‌دن.»

یورا جعبه را گرفت.

اما قبل از اینکه چیزی بپرسد، خدمتکار رفته بود.

یورا چند لحظه به جعبه نگاه کرد.

بعد آن را داخل سبدش گذاشت و به سمت خانه راه افتاد.

---

همان شب، در اقامتگاه سلطنتی، میز شام خاندان چو آماده شده بود.

چند نفر از مهمانان هم حضور داشتند.

سوهی آرام سر جای خودش نشسته بود.

همه‌چیز عادی به نظر می‌رسید.

تا اینکه یکی از خدمتکارها ناگهان متوجه شد سوهی حالش خوب نیست.

چند نفر دورش جمع شدند.

پزشک سلطنتی را خبر کردند.

خبر خیلی سریع در اقامتگاه پیچید.

یونگی که برای جلسه‌ای در همان نزدیکی بود، خودش را به آنجا رساند.

«چه اتفاقی افتاده؟»

یکی از خدمتکارها گفت:

«بانو سوهی احتمالاً مسموم شده‌اند.»

چهره‌ی یونگی جدی شد.

«چی؟»

در همان لحظه، یکی از افراد خاندان چو با عجله گفت:

«قبل از شام، یک نفر یورا را دیده که چیزی به آشپزخانه آورده.»

یونگی فوراً برگشت.

«یورا؟»

مرد سر تکان داد.

«بله.»

یونگی بدون مکث گفت:

«این کافی نیست.»

اما مرد ادامه داد:

«جعبه‌ای هم همراهش بوده.»

یونگی چیزی نگفت.

ذهنش سریع شروع به کنار هم گذاشتن اتفاقات کرد.

یورا.

جعبه.

آشپزخانه.

شام.

سوهی.

همه‌چیز بیش از حد مرتب کنار هم قرار گرفته بود.

و همین باعث می‌شد یونگی بیشتر به آن شک کند.

---

کمی بعد، مأموران به خانه‌ی یورا رسیدند.

یورا که هنوز از ماجرا چیزی نمی‌دانست، با دیدنشان شوکه شد.

«چی شده؟»

یکی از مأموران گفت:

«باید همراه ما بیای.»

«برای چی؟»

مرد لحظه‌ای مکث کرد.

«درباره‌ی مسمومیت بانو چو.»

یورا رنگش پرید.

«چی؟»

«گفتن تو چیزی برای آشپزخانه بردی.»

یورا فوراً فهمید.

دستش رفت سمت سبدی که هنوز همراهش بود.

«این؟»

جعبه را بیرون آورد.

«این رو یکی از خدمتکارهای سوهی امروز به من داد.»

مأمور جعبه را گرفت.

اما نگاهش به یورا سرد بود.

«این حرف رو در قصر هم می‌تونی بزنی.»

یورا با ناباوری گفت:

«ولی من هیچ کاری نکردم!»

دست‌هایش را بستند.

در همان لحظه، صدای سم اسبی از انتهای کوچه شنیده شد.

یونگی با عجله از اسب پایین آمد.

«صبر کنید.»

به سمت یورا رفت.

چهره‌ی یورا برای اولین بار واقعاً ترسیده بود.

«یونگی... من کاری نکردم.»

یونگی حتی یک لحظه هم تردید نکرد.

«می‌دونم.»

یکی از مأموران گفت:

«ارباب مین، دستور مستقیمه.»

یونگی نگاهش کرد.

«پس من هم با دستور مستقیم می‌گم تا وقتی خودم حقیقت رو پیدا نکردم، هیچ‌کس حق نداره بهش آسیب بزنه.»

اما مأمور فقط سرش را پایین انداخت.

«متأسفم، ارباب.»

یورا را بردند.

یونگی همان‌جا ایستاد.

نگاهش روی جاده ماند.

و برای اولین بار، چیزی که از آن می‌ترسید اتفاق افتاده بود:

یورا وارد بازی‌ای شده بود که قوانینش را دیگران نوشته بودند.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۶ — «حقیقتی که کسی نمی‌خواست بشنود»همان شب، یورا را به...

پارت ۳۷ — «مدرکی که ناپدید شد»صبح روز بعد، یونگی قبل از طلوع...

پارت ۳۴ — «اولین قدم»سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.نه با یورا ح...

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط