{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شمس چشمانت مرا آوارۀ تبریز کرد

شمس چشمانت مرا آوارۀ تبریز کرد
جرم انت الحق،
مرا در شعر حلق آویز کرد
تا که بوسیدم درختان سر کوی تو را
آن رقیب سنگدل،
دیشب تبر را تیز کرد
ده قدم تا نوبهار گلفشانی مانده بود
فتنه ها در کار من،
بیرحمی پاییز کرد
تا که نوبت بر من مخمور سرگردان رسید
جام می را خون لبالب،
ساقی خونریز کرد
تا شدم بیمار چشمت ابروان سرکشت
تیر زهر آگین غم را بر دلم تجویز کرد
باز هم صدآفرین بر غم که بعد از هجر تو
هر شب اینجا همدلی ها با من ناچیز کرد
کاش چشمانت مرا شاعر نمی کرد اینچنین
در نبودت،
غم مرا معشوقۀ پاییز کرد
Mhmd._.yz
دیدگاه ها (۲)

تا به حال کسیتو را با چشم هاش نفس کشیده؟آنقدر نگاهت می کنمکه...

باید خیلے دلباخته باشیتا بتوانے آغوشے را تصور ڪنیڪه هرگز لمس...

زندگی با تمام فراز و نشیب هایشایستگاهِ آرامشی دارد حوالیِ آغ...

من که جز هم‌نفسی با تو ندارم هوسیبا وجود تو چرا دل بسپارم به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط