{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فهمیدم ...

فهمیدم ...

یه وقتهایی، یه جاهایی ، خُــــدا دستمون رو ول می کنه

نه اینکــــه دیگه نخواد خُــــدای مـــا باشه ... نه .

فکـــر می کنم

اون جاها خُـــدا ازمون انتظار داره که خودمون بپـــریم ...

فکرمی کنه که به قدری بزرگ شدیم که بتونیم ؛ بریـــم مرحله ی بعـــدی !

دستمون رو ول می کنه و کنار وامی ایسته و امیدواره که بپـــریم

اگه پــریدیم می ریـــم مرحله ی بالاتر

ولی اگه نتونیم بپـــریم ، قبل از افتادن؛ دوباره ما رو می گیـــره .

اما به نظرم ازمون یه کم ناامید می شه ...





خدا یه فرصت بهم داد ... دستمو ول کرد چون بهم امیدوار بود ... ازم انتظار داشت، بتونم بپـــرم !

اما من ترسیــــدم ...

اما من ترسیــــدم وقتی دستمو ول کرد ...

اما من ترسیــــدم ... نپـــریدم ... جـــا زدم !
دیدگاه ها (۱)

عاشق شدن شانس می خواهد عاشق ماندن، مُعجزه !

فهمیدم که.... فهمیدم که ایجاد اعتماد چند سال وقت می خواهد ام...

پازل : باید یادم بمـــونه به این گاهی ها اعتماد کنم ... ...

مانده ام به امیـــد خودت، نه بنده های بی خودت ! فهمیدم...

پارت ³

برای دیدن داشته هات زاویه نگاهتو تغییر بده

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.121(از زبون ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط