فهمیدم ...
فهمیدم ...
یه وقتهایی، یه جاهایی ، خُــــدا دستمون رو ول می کنه
نه اینکــــه دیگه نخواد خُــــدای مـــا باشه ... نه .
فکـــر می کنم
اون جاها خُـــدا ازمون انتظار داره که خودمون بپـــریم ...
فکرمی کنه که به قدری بزرگ شدیم که بتونیم ؛ بریـــم مرحله ی بعـــدی !
دستمون رو ول می کنه و کنار وامی ایسته و امیدواره که بپـــریم
اگه پــریدیم می ریـــم مرحله ی بالاتر
ولی اگه نتونیم بپـــریم ، قبل از افتادن؛ دوباره ما رو می گیـــره .
اما به نظرم ازمون یه کم ناامید می شه ...
خدا یه فرصت بهم داد ... دستمو ول کرد چون بهم امیدوار بود ... ازم انتظار داشت، بتونم بپـــرم !
اما من ترسیــــدم ...
اما من ترسیــــدم وقتی دستمو ول کرد ...
اما من ترسیــــدم ... نپـــریدم ... جـــا زدم !
یه وقتهایی، یه جاهایی ، خُــــدا دستمون رو ول می کنه
نه اینکــــه دیگه نخواد خُــــدای مـــا باشه ... نه .
فکـــر می کنم
اون جاها خُـــدا ازمون انتظار داره که خودمون بپـــریم ...
فکرمی کنه که به قدری بزرگ شدیم که بتونیم ؛ بریـــم مرحله ی بعـــدی !
دستمون رو ول می کنه و کنار وامی ایسته و امیدواره که بپـــریم
اگه پــریدیم می ریـــم مرحله ی بالاتر
ولی اگه نتونیم بپـــریم ، قبل از افتادن؛ دوباره ما رو می گیـــره .
اما به نظرم ازمون یه کم ناامید می شه ...
خدا یه فرصت بهم داد ... دستمو ول کرد چون بهم امیدوار بود ... ازم انتظار داشت، بتونم بپـــرم !
اما من ترسیــــدم ...
اما من ترسیــــدم وقتی دستمو ول کرد ...
اما من ترسیــــدم ... نپـــریدم ... جـــا زدم !
- ۴.۳k
- ۱۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط