{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

★ازدواج اجباری...p⁴

★ازدواج اجباری...p⁴
بعد اینکه با چتر رسیدیم خونه، نشستیم روی کاناپه...
پرسیدم:"سوا رو دوست داشتی؟"
نگاهی بهم کرد و گفت:"نمی‌دونم... اما فکر نمیکنم بتونم اسمشو بزارم عشق! تو چی؟ ته‌یو رو دوست داشتی؟"
بعد مکثی جواب دادم:"آره... من تا حالا عشق رو تجربه نکرده بودم اما فکر کنم من عاشق ته‌یو بودم!"
لبخندی زد...
بعد مرتب کردن خونه و حاضر کردم همه چیز؛ صدای زنگ به گوشمون خورد! خانواده‌ها رسیده بودن...
من و یونگی کنار هم ایستادیم و خوش‌آمد‌گویی کردیم...
آقای مین گفت:"چه زوج زیبایی... همو دوست دارید؟"
نمی‌دونم با خودشون چی فکر میکردن!
یونگی اومد جواب بده که زودتر گفتیم:"دوست داشتن؟؟ فراتر از اون!! ما عاشق هم هستیم!!"
یونگی با تعجب بهم نگاه میکرد...
مادرم گفت:"وای خدای من عالیه!"
ادامه دادم:"انقدر عاشق هم هستیم که می‌خوایم خبر ازدواجمون منتشر بشه! اون قول و قراری که راجب خبر ازدواج ما گذاشته بودیم رو فراموش کنید!"
چهره‌هاشون جدی و عصبی شد اما چیزی نگفتن!
یونگی زمزمه کرد:"هانا تو نگو...خودم باهاشون صحبت میکنم"
جلوی خودم رو نگه داشتم که دیگه حرفی نزنم...
یونگی گفت:"مادر، پدر و همچنین خانم و آقای پارک... ما یک قراری داشتیم! به یاد میارید؟؟ اینکه هیچ خبری از ازدواجمون منتشر نشه! اما شما بهش عمل نکردید! این باعث شد رابطمون با خیلی از دوست هامون بهم بخوره!"
آقای مین با خنده گفت:" این خبر باید منتشر میشد تا شراکت ما بهتر پیش بره!"
_"ما باید قربانی شراکت شما بشیم؟"
از جواب یونگی لذت بردم!
سکوت خفه کننده ای شکل گرفته بود...
مادرم بلند شد تا جو رو عوض کنه:"خب... نظرتون راجب شام چیه؟؟ من که واقعا گرسنه ام"
میز رو چیدیم...
در حین خوردن شام بودیم که آقای مین زمزمه کرد:"چرا همچین دختر پر رویی رو برای پسرم انتخاب کردم نمی‌دونم!"
یونگی بعد مکثی با عصبانیت گفت:"حق نداری اینجوری با زنم صحبت کنی بابا!"
آقای مین پوزخندی زد و جواب داد:"خفه شو یونگی! یه جوری حرفی میزنی انگار عاشق اون دختره‌ی پر رویی!!"
_"آره عاشقم!! من بعد ازدواج عاشق هانا شدم!"
برگشتم و با تعجب یونگی رو نگاه کردم!
ادامه داد:"اون پر رو نیست بابا... فقط عصبیه! چون از بعد منتشر شدن خبر ازدواجمون تنها تر شده! من هم همینم چون دوستام تنهام گذاشتن! ما فقط اعتراض کردیم حقمون این نیست که پر رو خطاب بشیم!!"
صدام رو صاف کردم و گفتم:"من و یونگی عاشق همیم اما وسیله‌ای برای شراکت شما نیستیم! این کار شما اشتباه بود..."
بابام داد زد:"بسههههه"
تنم لرزید...
_"هانا دخترم... منتشر شدن خبر تقصیر ما نبود!!"
الان بابا چی گفت؟؟
یعنی چی؟؟؟
_"منظورت چیه بابا؟؟""
بابام گفت:"وقتی خبر منتشر شد یک پسر باهامون تماس گرفت! با پوزخند و تمسخر گفت عکسی ازتون منتشر کرده و رسمی شدن ازدواجتون رو ثابت کرده!"
_"چ...چی؟؟"
مادرم گفت:"اسم اون پسره ته‌یو بود!"
بعد شنیدن اون اسم سرم سنگین شد...
یونگی با استرس و تعجب گفت:"ت...ته‌یو؟؟ مطمئنید؟؟؟ آخه اسمشو از کجا پیدا کردید؟؟
مادرم جواب داد:"یک دختر با عذاب وجدان بهم پیام داده بود که با برادرش کاری نداشته باشیم و داخل اون پیام اسم برادرش رو گفته بود!!"
سوا...
سوا پیام داده بوده!
بلند شدم که برم داخل تراس...
یونگی دستم رو گرفت و بغلم کرد!
تو بغلش شروع به گریه کردم!!
عاشق آدم اشتباهی شدن سخته...
خیلی سخته....






ببخشید یکم دیر آپلود کردم!
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۱)

★ازدواج اجباری...p³سرم گیج میرفت؛ نفسم بالا نمیومد!اصلا نفهم...

★ازدواج اجباری...p²یونگی:صبح کنار هانا از خواب بیدار شدم...خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط