{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

‎داخلِ کافه نشسته بودم

‎داخلِ کافه نشسته بودم
‎میزِ کناری ام دختر و پسری بودند،
‎که ناخواسته توجهم را جلب کردند
‎همدیگر را نگاه میکردند و کلامی بینشان رد و بدل نمیشد
‎بغضی که دختر داشت و هر لحظه منتظرِ شنیدنِ صدای انفجارَش بودم
‎و پسری که بی تفاوت ترین آدمِ روی زمین بود
‎بالاخره قطره ای از چشمِ دختر جاری شد و
‎تمامِ پهنای صورتش را گرفت...
‎با صدایی لرزان
‎فقط یک جمله را تکرار میکرد؛
‎"تو قول داده بودی"
‎و در جواب فقط سکوت میشنید و سکوت!
‎از پسر بودنم بَدَم آمد
‎از اینکه به پشتوانه ی جنسیتشان،قولِ مردانه میدهند و
‎مثلِ بچه ها میزنند زیرَش
‎از اینکه گاهی چون نمیتوانند طرفشان را نگه دارند،
‎چون دوست داشتن بلد نیستند،
‎هی قول میدهند و قول میدهند و قول میدهند!

‎#علی_قاضی_نظام
دیدگاه ها (۱)

....تک پارتی از یونگی....

🧁 پارت یازدهم | زیر بارانچند روز بعد...از صبح، آسمان سئول اب...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

🌸 داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که نا...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

داخلِ کافه نشسته بودممیزِ کناری ام دختر و پسری بودند،که ناخو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط