## **پارت ۱۰: پژواک خندهها و گامهای کوچک**👇🏻
## **پارت ۱۰: پژواک خندهها و گامهای کوچک**👇🏻
شبنم صبحگاهی، هنوز روی برگهای گلهای باغ عمارت نشسته بود و عطر دلانگیزشان در هوا پیچیده بود. تارا، با شکمی کمی برجستهتر از همیشه، در کنار هیونجین روی بالکن ایستاده بود و به منظرهی پیش رو خیره شده بود. نسیم خنکی صورتشان را نوازش میداد و سکوت دلنشینی بر فضا حاکم بود.
هیونجین، بازویش را دور شانه تارا انداخت و او را به خود نزدیکتر کرد.
"به چی فکر میکنی، عزیزم؟"
تارا لبخندی زد و سرش را روی سینه هیونجین گذاشت.
"به اینکه چقدر همه چیز عوض شده. به اینکه چقدر خوشبختم."
هیونجین گونهاش را بوسید.
"منم همینطور. انگار که تازه زندگی رو شروع کردیم."
صدای خندهی میرا از پایین بالکن به گوش رسید. او با سینی صبحانه به سمتشان میآمد.
"صبح بخیر عشقولیا! دیدم که غرق در رویاهاتون شدید، گفتم بیام بیدارتون کنم."
آنها با خنده به سمت میرا رفتند. صبحانه امروز، طعمی شیرینتر از همیشه داشت. هر لقمه، هر جرعه چای، با حضور سه نفرشان، پر از خاطرات خوشی بود که در حال خلق شدن بودند.
چند هفته بعد، هیونجین متوجه شد که تارا گاهی اوقات با نگرانی به وسایل نوزادانهی کوچکی که برایشان هدیه آورده بودند، نگاه میکند. او با ظرافت پرسید:
"چیزی اذیتت میکنه، عشقم؟"
تارا با تردید گفت:
"نه، فقط... دارم فکر میکنم. وقتی بچهها بیان، همه چیز چقدر فرق میکنه. مسئولیتها، نگرانیها..."
هیونجین او را در آغوش گرفت.
"میدونم. ولی ما با هم هستیم. و من قول میدم که هیچ وقت تنها نباشی. ما این راه رو با هم طی میکنیم. مثل همیشه."
او به یکی از لباسهای کوچک نوزادی که روی میز بود اشاره کرد.
"و مطمئنم که کوچولوی ما، خوشتیپترین بچه دنیا خواهد بود. با لباسهایی که مادرش براش طراحی میکنه."
تارا خندید و لبخندش دوباره به چهرهاش برگشت.
"شاید حق با تو باشه."
***
روز موعود فرا رسید. در بیمارستانی مجهز و آرام، تارا با کمک هیونجین و میرا، دو فرشتهی کوچک را به دنیا آورد. دختری با موهای مشکی و چشمانی درشت مثل تارا، و پسری با لبخند هیونجین و انرژی بیحدش.
وقتی پرستار، نوزادان را در آغوششان گذاشت، هیونجین و تارا اشک شوق ریختند. هیونجین در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، گفت:
"سلام خوشگلای من. من پدرتونم."
تارا، دخترش را در آغوش گرفته بود و به او خیره شده بود.
"سلام عشق مامان. خوش اومدی به این دنیا."
میرا هم با چشمانی پر از اشک، شاهد این لحظهی باشکوه بود. او به هیونجین و تارا نزدیک شد و گفت:
"شما دو تا، بهترین پدر و مادر دنیا خواهید شد."
بازگشت به عمارت، با ورود دو عضو جدید، شور و هیجان تازهای به همراه داشت. هر گوشه از خانه، حالا پر بود از صدای گریهی نوزادان، بوی شیر و صدای خندههای هیونجین و تارا که سعی میکردند با دو کودک کوچک، از پسِ کارهایشان برآیند.
اولین گامهای کوچک فرزندانشان، اولین کلماتی که بر زبان میآوردند، و اولین لبخندهایشان، همه و همه، خاطراتی بودند که در قلبشان حک میشد. هیونجین، با وجود تمام خستگیها، هر شب قبل از خواب، داستانهای کوتاهی برای فرزندانش تعریف میکرد، و تارا، با عشق، لباسهای کوچکشان را طراحی و میدوخت.
یک بعد از ظهر، وقتی بچهها در کالسکه خوابیده بودند، هیونجین و تارا در باغ قدم میزدند. هیونجین دست تارا را گرفت و گفت:
"میدونی، زمانی فکر میکردم زندگی من با مرگ مادرم تموم شده. ولی تو، تو به من یاد دادی که زندگی، همیشه ادامه داره. و عشق، قویترین نیروییه که میتونه این ادامه رو معنادار کنه."
تارا به او نگاه کرد و لبخند زد.
"و بچهها، اونا پژواک عشق ما هستن. بچههای ما، آرزوهای ما هستن."
هیونجین او را بوسید.
"آره. آرزوهایی که دارن یکی یکی شکوفا میشن."
آنها به سمت کالسکه رفتند و با لبخندی از رضایت، به چهرههای آرام فرزندانشان نگریستند. پژواک خندههای کوچکشان، نویدبخش آیندهای پر از شور زندگی و عشق بیپایان بود.
---
خبببببب بلخره این رمان تموم شد الان باید خوشحال باشم یا ناراحت هوم👆🏻
شبنم صبحگاهی، هنوز روی برگهای گلهای باغ عمارت نشسته بود و عطر دلانگیزشان در هوا پیچیده بود. تارا، با شکمی کمی برجستهتر از همیشه، در کنار هیونجین روی بالکن ایستاده بود و به منظرهی پیش رو خیره شده بود. نسیم خنکی صورتشان را نوازش میداد و سکوت دلنشینی بر فضا حاکم بود.
هیونجین، بازویش را دور شانه تارا انداخت و او را به خود نزدیکتر کرد.
"به چی فکر میکنی، عزیزم؟"
تارا لبخندی زد و سرش را روی سینه هیونجین گذاشت.
"به اینکه چقدر همه چیز عوض شده. به اینکه چقدر خوشبختم."
هیونجین گونهاش را بوسید.
"منم همینطور. انگار که تازه زندگی رو شروع کردیم."
صدای خندهی میرا از پایین بالکن به گوش رسید. او با سینی صبحانه به سمتشان میآمد.
"صبح بخیر عشقولیا! دیدم که غرق در رویاهاتون شدید، گفتم بیام بیدارتون کنم."
آنها با خنده به سمت میرا رفتند. صبحانه امروز، طعمی شیرینتر از همیشه داشت. هر لقمه، هر جرعه چای، با حضور سه نفرشان، پر از خاطرات خوشی بود که در حال خلق شدن بودند.
چند هفته بعد، هیونجین متوجه شد که تارا گاهی اوقات با نگرانی به وسایل نوزادانهی کوچکی که برایشان هدیه آورده بودند، نگاه میکند. او با ظرافت پرسید:
"چیزی اذیتت میکنه، عشقم؟"
تارا با تردید گفت:
"نه، فقط... دارم فکر میکنم. وقتی بچهها بیان، همه چیز چقدر فرق میکنه. مسئولیتها، نگرانیها..."
هیونجین او را در آغوش گرفت.
"میدونم. ولی ما با هم هستیم. و من قول میدم که هیچ وقت تنها نباشی. ما این راه رو با هم طی میکنیم. مثل همیشه."
او به یکی از لباسهای کوچک نوزادی که روی میز بود اشاره کرد.
"و مطمئنم که کوچولوی ما، خوشتیپترین بچه دنیا خواهد بود. با لباسهایی که مادرش براش طراحی میکنه."
تارا خندید و لبخندش دوباره به چهرهاش برگشت.
"شاید حق با تو باشه."
***
روز موعود فرا رسید. در بیمارستانی مجهز و آرام، تارا با کمک هیونجین و میرا، دو فرشتهی کوچک را به دنیا آورد. دختری با موهای مشکی و چشمانی درشت مثل تارا، و پسری با لبخند هیونجین و انرژی بیحدش.
وقتی پرستار، نوزادان را در آغوششان گذاشت، هیونجین و تارا اشک شوق ریختند. هیونجین در حالی که اشکهایش را پاک میکرد، گفت:
"سلام خوشگلای من. من پدرتونم."
تارا، دخترش را در آغوش گرفته بود و به او خیره شده بود.
"سلام عشق مامان. خوش اومدی به این دنیا."
میرا هم با چشمانی پر از اشک، شاهد این لحظهی باشکوه بود. او به هیونجین و تارا نزدیک شد و گفت:
"شما دو تا، بهترین پدر و مادر دنیا خواهید شد."
بازگشت به عمارت، با ورود دو عضو جدید، شور و هیجان تازهای به همراه داشت. هر گوشه از خانه، حالا پر بود از صدای گریهی نوزادان، بوی شیر و صدای خندههای هیونجین و تارا که سعی میکردند با دو کودک کوچک، از پسِ کارهایشان برآیند.
اولین گامهای کوچک فرزندانشان، اولین کلماتی که بر زبان میآوردند، و اولین لبخندهایشان، همه و همه، خاطراتی بودند که در قلبشان حک میشد. هیونجین، با وجود تمام خستگیها، هر شب قبل از خواب، داستانهای کوتاهی برای فرزندانش تعریف میکرد، و تارا، با عشق، لباسهای کوچکشان را طراحی و میدوخت.
یک بعد از ظهر، وقتی بچهها در کالسکه خوابیده بودند، هیونجین و تارا در باغ قدم میزدند. هیونجین دست تارا را گرفت و گفت:
"میدونی، زمانی فکر میکردم زندگی من با مرگ مادرم تموم شده. ولی تو، تو به من یاد دادی که زندگی، همیشه ادامه داره. و عشق، قویترین نیروییه که میتونه این ادامه رو معنادار کنه."
تارا به او نگاه کرد و لبخند زد.
"و بچهها، اونا پژواک عشق ما هستن. بچههای ما، آرزوهای ما هستن."
هیونجین او را بوسید.
"آره. آرزوهایی که دارن یکی یکی شکوفا میشن."
آنها به سمت کالسکه رفتند و با لبخندی از رضایت، به چهرههای آرام فرزندانشان نگریستند. پژواک خندههای کوچکشان، نویدبخش آیندهای پر از شور زندگی و عشق بیپایان بود.
---
خبببببب بلخره این رمان تموم شد الان باید خوشحال باشم یا ناراحت هوم👆🏻
- ۱۰۴
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط