{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم:

گفتم:
مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکتر
چین و چروک دور لب‌هایت را برداری
کمی جوان شوی و زیباتر؟

خندید و گفت:
خدابیامرز پدربزرگت
مرا با همین اسناد و مدارک هم
سخت می‌شناسد
این‌ها رد بوسه‌های آن دورانند
ما به پای هم پیر نشدیم
که حسرت جوانی بخوریم

گفتم:
از کجا می فهمد، این لب همان لب است
و این غنچه همان غنچه؟

گفت باغبان هم نفهمد
گل که خوب می‌داند
در کدام باغچه روییده
دیدگاه ها (۷)

آنقدر ناز این بهار را نکشید دستش به خون هزاران آدم برفی آلود...

گاهی باید به دور خود ٬ یک دیوار تنهایی کشید!نه برای اینکه دی...

دل که بلرزددیگر هیچ چیز سرِ جای درستش نیستاین وقت‌هاانگار کن...

برای زن‌هامیوه چیدن از شاخه هایِ بلندلذتِ خاصی داردبرایِ همی...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART³¹(نایون+...

این داستان یک **فیکشن** صرفاً برای سرگرمی است و بر اساس شخصی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط