بعد مدتها پارت 6😅
بعد مدتها پارت 6😅
چویا؛: اهای دارای دنبال کدوم خری میگردی؟
دارای : ها...... من... دنبال یکی میگردم
چویا: خو کی
دارای : نمیتونم بگم
چویا : چرا ... یعنی انقدر این فرد برات مهمه....
دارای : چی.... ها.... اها اره یه جورایی
چویا :__ چی یعنی میگه از من مهمتر.. تو همون دا زای قبلی نیستی نکنه عاشق شدی؟
دازای : وایسا وایسا فکر کنم پیداش کردم
چویا؛: __ خب ببینیم کی دل دازای رو به دست اورده
دازای : همه صبر کنید تا من برگردم
* دازای تو ته قلبش یه علاقه ای به فیو رو داره که باعث شده به سمتش بره.. دازای میره سمت فیو دور و وقتی میرسه...
دازای : فیودور... فیودور
*فیودور اونو شناخت چون اون هم میدونست که چه اتفاقی افتاده و عاشق دازای بود و از چویا متنفر بود 😪
فیودور : عه دازای خودتی
* دازای با همون سرعت میپره تو بقل فیودور و فیودور اونو که کم بقل میکنه
چویا :__ ها این عشق دازای این که خیلی شبیه دازای
ای دازای بی چشم و رو من فکر کردم عاشق شدی نگو دا داشته 😂😂😂
دازای : فکر نمیکردم اینجا پیدات کنم پسر تو این 3سال خیلی بهم خوش گذشت
* تو این 3 سال وقتی دازای مست بود از طرف فیودور یه بوسه داشته که یادش نمیاداما فیودور که مست انچنانی نبوده یادشه
فیودور : پسر بعد 3ماه دیدمت دلم تنگ شده بود رفیق
کونیکیدا تماس تلفنی : اه ااااای دازای نفله کجایی یه معمای حل نشده داریم برات مهمه
دازای : عه اخه...
کونیکیدا: زود
دازای : چشم دپو
دازای : اهای فیودور من باید برم دپو برام ماموریت داره
فیودور باشه بای ❤
میدونم خخخخ خیلی دیره ولی سعی بیشتری میکنم که رمان و زودی تموم کنم 💗💗💗
چویا؛: اهای دارای دنبال کدوم خری میگردی؟
دارای : ها...... من... دنبال یکی میگردم
چویا: خو کی
دارای : نمیتونم بگم
چویا : چرا ... یعنی انقدر این فرد برات مهمه....
دارای : چی.... ها.... اها اره یه جورایی
چویا :__ چی یعنی میگه از من مهمتر.. تو همون دا زای قبلی نیستی نکنه عاشق شدی؟
دازای : وایسا وایسا فکر کنم پیداش کردم
چویا؛: __ خب ببینیم کی دل دازای رو به دست اورده
دازای : همه صبر کنید تا من برگردم
* دازای تو ته قلبش یه علاقه ای به فیو رو داره که باعث شده به سمتش بره.. دازای میره سمت فیو دور و وقتی میرسه...
دازای : فیودور... فیودور
*فیودور اونو شناخت چون اون هم میدونست که چه اتفاقی افتاده و عاشق دازای بود و از چویا متنفر بود 😪
فیودور : عه دازای خودتی
* دازای با همون سرعت میپره تو بقل فیودور و فیودور اونو که کم بقل میکنه
چویا :__ ها این عشق دازای این که خیلی شبیه دازای
ای دازای بی چشم و رو من فکر کردم عاشق شدی نگو دا داشته 😂😂😂
دازای : فکر نمیکردم اینجا پیدات کنم پسر تو این 3سال خیلی بهم خوش گذشت
* تو این 3 سال وقتی دازای مست بود از طرف فیودور یه بوسه داشته که یادش نمیاداما فیودور که مست انچنانی نبوده یادشه
فیودور : پسر بعد 3ماه دیدمت دلم تنگ شده بود رفیق
کونیکیدا تماس تلفنی : اه ااااای دازای نفله کجایی یه معمای حل نشده داریم برات مهمه
دازای : عه اخه...
کونیکیدا: زود
دازای : چشم دپو
دازای : اهای فیودور من باید برم دپو برام ماموریت داره
فیودور باشه بای ❤
میدونم خخخخ خیلی دیره ولی سعی بیشتری میکنم که رمان و زودی تموم کنم 💗💗💗
- ۹.۶k
- ۲۸ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط