{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتم کهبدانی دگر از منخبری نیست

رفتم که بدانی دگر از من خبری نیست
از  آتش عشقت به دلم هم اثری نیست

از ته زده‌ام ریشه‌ی احساس خودم را
بر شاخه‌ی لرزان تنم هم ثمری نیست

❤️❤️❤️❤️❤️
دیدگاه ها (۰)

پیش تو هر قدر از دلتنگی‌ام گفتم نشددرد دل کردم ولی از دردهای...

سخت است از آرامِ جانت، بی‌خبر باشیدر کوچه‌های شهرِ باران، در...

مدَّتی هست که از دست خودم بیزارممثل ابری که دلش تنگ شده می‌ب...

داستان کوتاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط