{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم
بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد
که در پیراهن خود آذرخش آسا درافتادم

هوشنگ ابتهاج
دیدگاه ها (۱۱)

تو کان جهانی و جهان نیم جو استتو اصل جهانی و جهان از تو نو ا...

تو آن سوی آب‌ها لبخند می‌زنی من این سو دلتنگ می‌شوم ما زبان ...

زندگی همه‌ی مردم آن چیزینیست که خودشان ساخته‌اند ؛زندگی بعضی...

برهنگی تنهـــا به یڪ تڪه پارچه بستگی ندارد..!!برهنگی یعنی.بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط