ادامههههه

یوکی با چشمانی پر از بغض به موئیچیرو نگاه کرد و زمزمه کرد:

«موئیچیرو… من برای تو و بقیه یه خطرم. هر لحظه ممکنه کنترلم رو از دست بدم. شاید… شاید بهتر باشه من از اینجا برم.»

موئیچیرو اخم کوچکی کرد، دست یوکی را محکم‌تر گرفت و با لحنی قاطع گفت:

«تو هیچ‌جا نمی‌ری. من بهت قول دادم که کنارت باشم و…»

اما قبل از اینکه جمله‌اش تمام شود، صدای جیغ وحشتناک کلاغ کاسوگای سکوت شب را پاره کرد:

«قاررر! قاررر! خطر! کیبوتسوجی موزان اینجاست! عمارت پروانه‌ها شناسایی شد!»

ناگهان تمام نور ماه پشت ابرهای سیاه پنهان شد. هوای اتاق که تا چند لحظه پیش گرم و آرام بود، به شدت سنگین و خفه‌کننده شد؛ یک فشار شیطانی خالص که نفس کشیدن را برای هاشیراها سخت می‌کرد.

صدای قدم‌هایی آرام و منظم از حیاط عمارت به گوش رسید. درهای کشوییِ حیاط با نیرویی نامرئی و با صدای بلندی باز شدند.

در تاریکیِ بیرون، دو چشم سرخ و درخشان مثل خون می‌درخشیدند. موزان با قدم‌هایی پر از غرور وارد نور شد. نگاه سردش مستقیماً روی یوکی و موئیچیرو قفل شده بود. او با پوزخندی ترسناک گفت:

«فکر کردی می‌تونی از دست من فرار کنی، یوکی؟ وقتشه برگردی خونه…» و بعد نگاه تحقیرآمیزش را به موئیچیرو دوخت: «و تو، هاشیرا… امشب قراره بمیری.»یوکی با شنیدن تهدید موزان، بدون ذره‌ای تردید خودش را جلوی موئیچیرو سپر کرد. چشمانش از خشم برق زد و فریاد کشید:

«اگه می‌خوای موئیچیرو رو بکشی، اول باید از روی جنازه‌ی من رد بشی!»

در یک لحظه، تمام وجود یوکی تغییر کرد. او به یک هیولای شیطانیِ کامل تبدیل شد؛ دیگر هیچ نشانی از آن دختر بامزه و معصوم درونش نبود، اما با این حال، هنوز به طرز خیره‌کننده‌ای زیبا، باابهت و ترسناک به نظر می‌رسید.

قبل از اینکه موزان بتواند واکنشی نشان دهد، یوکی با سرعتی باورنکردنی به سمت او هجوم برد. با مشتی سهمگین، پدرش را از زمین بلند کرد و آن‌چنان محکم به هوا پرتاب کرد که موزان در تاریکی شب دور و گم شد!

اما این تغییر شکل، یوکی را کاملاً در تاریکی فرو برد. او کنترلش را از دست داد و دیگر خودش را نمی‌شناخت. با این حال، درست قبل از اینکه خوی وحشی‌اش به موئیچیرو و بقیه آسیب بزند، با سرعت باد از عمارت فرار کرد و در تاریکی جنگل گم شد.
دیدگاه ها (۰)

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

....پارت هشتم....

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

پارت هفتم: «در تاریکیِ گلوله‌ها»با قطع شدن ناگهانی برق، تاری...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

𓆩 پارت ۸۳ 𓆪 🖤مرد با نگرانی به جیمین نگاه کرد.ـ وقتش رسیده حق...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️تمام پنجره‌هایش یکی‌یکی روشن می‌شدند.و سپس...

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط