{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب آرامی بود

شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
دیدگاه ها (۳)

دوﺳﺖ ﻣﺠﺎﺯﯼ ﻣﻦﭼﻨﺪ ﻭﻗﺖ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﻣﯿﻨﻮﯾﺴﻢﻭ ﺗﻮ ﻣﯿﺨﻮﺍﻧﯽﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺗﻮ ...

دوست دارم بنویسماز سادگی هاماز دل بستن هاماز دلتنگی هاماز نر...

بسیار زیبا...حتما بخونیددو روز مانده به پایان جهاندو روز ما...

امروز هم گذشت یه روز دیگه از روزهای بی تو بودنهنوز از این رو...

همه با تعجب نگاهم میکردند و من فقط به پریسا فکر میکردم . حس ...

سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت بیستم ویکسه هفته بعدزایمان سخت بود. آت شانزده ساعت درد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط