"Part1"
"Part1"
علامت ها:
ات=(+)
تهیونگ=(-)
یونجین=(*)
یونگ هو=(")
+ : از خواب بلند شدم ساعت رو دیدم (9بود) باید من 8 اونجا بودم دیرم شده بود باید میرفتم سرکار عجله عجله موهام رو شونه کردم و سریع لباسام رو پوشیدم از اتاقم امدم بیرون...
وایییی گوشیم کو!؟
سریع برگشتم و گوشیم رو اوردم.
شانس من بود دیگه اسانسور خراب بود، پله ها رو سه تا یکی گذروندم تا به در خونه رسیدم🙄🙄
مامانم از اون ور داد زد گفت صبحونه چی؟
گفتم نمیخورم خدافظ.
در خونه رو باز کردم.
اه یونگ هو دوباره . خودمو به ندیده زدم و رفتم ، بوق زد و گفت: میدونم دیرته بیا سوار شو...
+: نمیخوام، امروز میخوام تنها برم.
": لج نکن بیا.
+: بهت گفتم که الانم برو.
":...
دنبالم راه افتاد.کم دیگه مونده بود تا بدو عم،
تند تند راه میرفتم تا برسم
رسیدم، داشتم میرفتم که یهو یه مرد جلوم وایساده بود..
فکر میکنی کی بود؟؟!
خوب معلومه؛ رئیسم 😨
سرو داد کشید گفت چرا دیر امدی؟
با صدای لرزون گفتم:
آخ... آخه... دیشب مهمون داشتیم مجبور بودم تا دیر وقت نخوابم و این شد صبح بیدار نشدم...(دروغ گفتمــ)
کمی اروم شد و گفت: هوم برو برو از جلوی چشمام. منم سریع رفتم:
داشتم میرفتم که یهو داد زد و گفت ظرف های امشب مال توعه*
توی دلم که داشتم فوحشش میدادم، خودمو به گریه انداختم و گفتم: بـــ..اشه
رفتم تو اشپز خونه و....
ادامه دارد...
علامت ها:
ات=(+)
تهیونگ=(-)
یونجین=(*)
یونگ هو=(")
+ : از خواب بلند شدم ساعت رو دیدم (9بود) باید من 8 اونجا بودم دیرم شده بود باید میرفتم سرکار عجله عجله موهام رو شونه کردم و سریع لباسام رو پوشیدم از اتاقم امدم بیرون...
وایییی گوشیم کو!؟
سریع برگشتم و گوشیم رو اوردم.
شانس من بود دیگه اسانسور خراب بود، پله ها رو سه تا یکی گذروندم تا به در خونه رسیدم🙄🙄
مامانم از اون ور داد زد گفت صبحونه چی؟
گفتم نمیخورم خدافظ.
در خونه رو باز کردم.
اه یونگ هو دوباره . خودمو به ندیده زدم و رفتم ، بوق زد و گفت: میدونم دیرته بیا سوار شو...
+: نمیخوام، امروز میخوام تنها برم.
": لج نکن بیا.
+: بهت گفتم که الانم برو.
":...
دنبالم راه افتاد.کم دیگه مونده بود تا بدو عم،
تند تند راه میرفتم تا برسم
رسیدم، داشتم میرفتم که یهو یه مرد جلوم وایساده بود..
فکر میکنی کی بود؟؟!
خوب معلومه؛ رئیسم 😨
سرو داد کشید گفت چرا دیر امدی؟
با صدای لرزون گفتم:
آخ... آخه... دیشب مهمون داشتیم مجبور بودم تا دیر وقت نخوابم و این شد صبح بیدار نشدم...(دروغ گفتمــ)
کمی اروم شد و گفت: هوم برو برو از جلوی چشمام. منم سریع رفتم:
داشتم میرفتم که یهو داد زد و گفت ظرف های امشب مال توعه*
توی دلم که داشتم فوحشش میدادم، خودمو به گریه انداختم و گفتم: بـــ..اشه
رفتم تو اشپز خونه و....
ادامه دارد...
- ۳۳
- ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط