{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

unknown

unknown
part 3



توی راه با یه لبخند به همه سلام میکردم ، بعد از مستقر شدن به منشی گفتم تا اسامی رو بخونه ،
بیمار ها یکی یکی میومدن و میرفتن . ساعت ۴ عصر بود ، شیفت کاری ام تموم شده بود، میخواستم وسایلم رو جمع کنم که یکدفعه منشی گفت :
منشی: خانم هان ، شرمنده ولی یک بیمار دیگه باقی مونده ،به خاطر تاخیر اسمش رو خط زده بودم ، اما الان اومده ، پذیرش بکنم یا نه؟

واقعا خیلی خسته بودم از ۸ پیوسته با بیمار ها سر دندوناشون سر و کله زده بودم ، دلم میگفت نه رو پرت کن تو صورتش و برو خونه تخت بخواب ولی مغزم میگفت اجاره خونت یک هفته دیگه است یادت که نرفته ؟

سوهی : لطفا بیمار بعدی رو صدا بزنید

همینطور که روی صندلی نشسته بودم و چشم هام رو از خستگی ماساژ کوچکی میدادم ، یک مرد ظاهرا جوان از در وارد شد، با اینکه اواسط بهار بودیم و هوا رو به گرما بود اما یک هودی مشکی و شلوار کارگو مشگی با یک کلاه کپ مشکی پوشیده بود.
در روز خیلی ها رو میبینم که این شکلی اند
چی رو میخوان ثابت کنن ؟ ما خیلی خفنیم که توی گرما لباس گرم میپوشیم ؟
بیخیال نسبت به لباسش پرونده اش رو باز کردم ، عکس ها رو درآوردم و در راستای لامپ گرفتم

سوهی :


ادامه دارد....



شرط کوچولو بزاریم؟




لایک بشه۴









#fake
#فیکشن
#اسمات
#فیک
#فیک_بی_تی_اس
دیدگاه ها (۰)

بانو فالوشه https://wisgoon.com/vintela

unknown part²خانم لین : خانم هان ، فکر میکردم دفعه پیش سر ای...

Unknown ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط