آخریندیدار

#آخرین_دیدار

(پارت ۱۲)

[پرش زمانی فردا بعد از ظهر،سوپر مارکت]

کوک: هی باید برای دوشنبه برنامه ریزی کنیم
ته: عااا اره راست میگی
کوک: خب من چادر رو میارم، تو وسایل شخصی خودتو بیاری کافیه و یه سری خوراکی هرچی دوست داشتی بیار
ته: عا راستی بالش و پتو و اینجور چیزا برای خواب نمیخواد؟
کوک: اره راست میگی، هرکی برا خودش بر داره
ته: اوکیه
کوک: الان کارت تموم میشه نه؟ زود برو خونه و اماده شو ۲ ساعت دیگه باید خونه ما باشین(خنده)
ته: راست میگی، خیلی خب من رفتم تو هم برو خونتون دیگه
کوک: باشه، خداحافظ
ته: خداحافظ
.................................................
ب.ته: تو مطمئنی اینجاست؟
ته: اره دیگه ادرسش همینجاست
م.ته: چه خونه بزرگیه
ته: اره خب اینکه چند تا کارخونه داشته باشن عادیه دیگه
ب.ته: باباش رئیس کارخونه ست؟
ته: اره
(مامان تهیونگ ایفون زد،در باز شد)
م.کوک: خیلی خوش اومدین، بفرمایید داخل
(همه شون رفتن داخل و بعد از احوال پرسی همشون نشستن رو کاناپه)
(کوک اومد و مچ دست تهیونگو گرفت)
کوک: پاشو بریم تو اتاقم
ته: باشه
.......................................
ته: ولی عجب خونه بزرگی دارینا
کوک: اوهوم، بشین
(هر دوتاشون رو تخت نشستن)
ته: وای چقدر اتاقت قشنگه، بزرگ هم هست
کوک: هوم
ته: میتونم اینجا دراز بکشم؟
کوک: اره راحت باش
ته: تو هم بیا
کوک:(خنده) باشه(کنارش دراز کشید) میخوای یه چیزی رو ببینی؟
ته: اره چیه؟
(کوک چراغا رو خاموش کرد و چراغ خوابشو روشن کرد،نور سبز،ابی و بنفش مثل کهکشان راه شیری بودن و تکون میخوردن)
ته: هیی واییی چقدر خوشگلههه
کوک: اوهوم(به سمت تهیونگ برگشت و دستشو گذاشت زیر سرش و یکم اومد بالا و بهش خیره شد)

{ویو کوک}
اون خنده های شیرینش و اون ذوق کردن کیوتش دلمو برده بود، چشماش برق میزد، دلم میخواست انجامش بدم ولی نمیدونم چه واکنشی خواهد داشت، اگه ازم بدش بیاد چی؟ چشمام به لباش دوخته شده بود، خیلی دلم میخواست مزه شون کنم، دوست داشتم اولین بوسه مو با اون داشته باشم، ولی خب شاید اون خوشش نیاد، ولی خب امتحان کردنش که ظرر نداره

{ویو تهیونگ}
با ذوق داشتم به اون نور های رنگی رنگی نگاه میکردم که فهمیدم کوک یه ساعته بهم زل زده، تا برگشتم که نگاش کنم، لباشو رو لبام کوبوند، شک شدم، اون داشت ازم لب میگرفت؟ یعنی چی؟ حس عجیبی بهم دست داد قلبم تند میزد، بدنم داشت میلرزید، نمیدونم چرا همراهیش کردم، اونم که این موضوع رو فهمید، سریع روم خیمه زد و به کارش ادامه داد، وای که چقدر اون لحظه خوب بود، بعد ۲ مین دیگه ازم جدا شد و پاشد و کنارم نشست، دوست داشتم همون موقع اب شم برم تو زمین، من چیکار کردممم، منم پاشدم و روبروش نشستم
...
دیدگاه ها (۰)

★park jimin★#بی_تی_اس #جیمین

★min Yoongi★#بی_تی_اس #یونگی #شوگا

★park jimin★#بی_تی_اس #جیمین

★kim taehyung★۵٠ تایی مون مبارک🐣🥹اسم اهنگ رو کسی میدونه؟ #بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط