{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچّــه که بودم...

بچّــه که بودم...
از بس مَـــغــرور بودم
هر وقت مامانم میرفت جایــی
و منو با خودش نمیبـــرد
مث بقیــه بچه ها
پشتش التمــاس و گریه
نمیکــــــردم
ولی به محض اینکــه میرفت،
میترکیــدم از گریـــه
بزرگتــر که شدم
رفتنـــای زیادی رو دیدم
چیزای زیادی رو از دسـت دادم
اما هرگــــز برای داشتنشون
التـــــماس نکــــــردم
ولی شبــای زیادی
تو تنهـــایی بغض کردم
و حســـرت خوردم
هنوزم همــونم
هرگــز برای داشتــن چیزی
یا کســی
التمــــاس
نمیـکـنـــــــم..
دیدگاه ها (۴)

#Escape_from_death_April29 #part5به عکسی که به سنگ قبر تکیه ...

تکپارتی/تولدت مبارک گلدن مکنه

I'm not jealous part 60اسم دختر کوچولوشون هارامه خیلی کیوته ...

برده عمارت جئون

Part "73"☆ویو هانا☆فردای اون شب کذایی، رفتارهای ماریا کاملاً...

.قتل. پارت پنجم

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

مافیای من

پارت: 8 (بخش2) صدها هزار نفر آدم پولدارتر و وصل‌تر از ما دار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط