به کپشنم یه سری بزنید
به کپشنم یه سری بزنید
○○○○○○○○○○○○○○○○○○
تنش میسوخت، میسوخت ولی نه در اتشه عشق، بلکه در اتشه نفرتش ، انقدر کوچک بود که نمیتوانست عاشق شود اما انقدری دیده و کشیده بود که بتواند متنفر باشد، از خودش و هر آنچه هست در زندگیش.
هستی اش تیره و تار بود ،اثری از ذره ای امید در چشمان سیاه و بی روحش نبود،دریغ ازکوچکترین امیدی برای ادامه زندگی خفت بارش،حتی پایانش هم منزجر کننده بود،دیدن جسد نیمه جانه کودکی که زیر پل های حاشیه شهر رها شده و با بوی متعفن میپوسد برای هیچ بنی بشری خوشایندنیست؛
رو𐇽یا شᩘبانه
○○○○○○○○○○○○○○○○○○
تنش میسوخت، میسوخت ولی نه در اتشه عشق، بلکه در اتشه نفرتش ، انقدر کوچک بود که نمیتوانست عاشق شود اما انقدری دیده و کشیده بود که بتواند متنفر باشد، از خودش و هر آنچه هست در زندگیش.
هستی اش تیره و تار بود ،اثری از ذره ای امید در چشمان سیاه و بی روحش نبود،دریغ ازکوچکترین امیدی برای ادامه زندگی خفت بارش،حتی پایانش هم منزجر کننده بود،دیدن جسد نیمه جانه کودکی که زیر پل های حاشیه شهر رها شده و با بوی متعفن میپوسد برای هیچ بنی بشری خوشایندنیست؛
رو𐇽یا شᩘبانه
- ۲۹
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط