{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

first love

part one¹ :)
یجایی خوندم نوشته بود:
"In true eyes you will be art."
شاید حرفش کاملا درسته ولی تا وقتی که اون چشم ها متوجه ات بشن.
آهیون:
یک روز دیگه هم گذشت و من باز مات و مبهوت چشم هاش بودم شاید این درست نبود، ولی وجود داشت! و وجود داشتن چیزی که درست نیست درد داره..درست مثل شمشیری که جاش توی دست سربازه نه توی قلب شهروند!
روبه‌روی پنجره نشستم روی همون پتوی نرم که عمه برام خریده بود،خیلی سال بود همچین بارانی ندیده بودم، بیشتر طوفان عه تا باران.
شاید اسمان هم مثل قلب من دلتنگ و ناراحته؟ تو دیگه دلتنگ کی هستی؟
"آهیونا،وسایلت رو جمع کردی؟"
صدای داد مامان بود! البته که نگران و.. و شاید هم ناراحت بود، البته که بود. چرا نباید ناراحت میبود؟همه خانواده ناراحت بودن که من فردا صبح باید برم فرودگاه.
"یکم دیگه از چمدون لباسم مونده فقط." بلند تر از همیشه گفتم، اخه نیاز بود صدای من رو از طبقه پایین بشنوه.
به اتاقم نگاهی انداختم که تقریبا خالی تر از همیشه بود، وسایل های مورد نیازم جمع بود ولی فقط یک چیزی نیاز داشتم تا جمع کنم... *عکس‌هاش*.
از کنار پنجره بلند شدم و کنار تختم زانو زدم و کشو زیر تخت رو باز کردم، صندوقچه ابی رنگم هنوز هم اینجاست.
اره صندوقچه. صندوقچه عطرهایی که استفاده میکرد و من خریده بودم تا حس کنم اینجاست، صندوقچه عکس‌هاش، صندوقچه البوم های موسیقیش.
مسخره بود این حس همجوره مسخره بود و من هم کاملا باخبر بودم حتی راجب این موضوع با مینهو برادر بزرگتر هم هیچ وقت نتونستم حرف بزنم، مطمئن بودم اون هم مسخرم میکنه.. برای دوست داشتن خواننده موردعلاقه ام، برای اینکه خودم هم نخواسته بودم حسم تبدیل به عشق شه چون کسی که این وسط درد میکشه منم.
صندوقچه رو به زور داخل چمدونم گذاشتم و زیپ چمدون رو بستم.
بلند شدم و از اتاقم بیرون رفتم و یواش به سمت پله ها میرفتم، اروم اروم قدم به قدم پله ها هم پشت سر گذاشتم.
"اخه امریکا چی کم داره که میخوای بری کره؟ آهیونا از تصمیمت مطمئنی؟ همه بچه های کره سعی میکنن بورسیه کالیفرنیا بگیرن و تو داری میری کره؟"
مینهو با یه لحن متفاوت گفت، دلم اون لحن کنایه‌ای همیشگیش رو میخواست ولی این فرق داشت.. این نگرانی بود، نگرانی برادرانه نسبت به خواهرش.
"مطمئنم اوپا، شاید مامان و بابا بخاطر خوبی ما اومده باشن امریکا ولی من دلم میخواد برگردم به زادگاهی که هیچوقت توش نبودم. دوست دارم بدونم چطوریه."
"دیگه حرفی نمیمونه. بهت گفتم همیشه حمایتت میکنم و خواهم کرد، برو و اگه چیزی نیاز داشتی فقط خبرم کن. اگه هم پشیمون شدی برگرد خونه."
با دستش موهامو بهم ریخت که پامو اوردم بالا و زدم به کونش
"مرتیکه الدنگ نکن خب!"
"خیلی بیشعوریااا!۱۱ سال ازت بزرگترم"
"تو کرم ریختی طلب کارم هستی!!"
صدای عمو در اومد
"زشته دم رفتن هنوزم اینجوری رفتار میکنیدا! مینهو از فردا دیگه آهیون پیشت نیست حدقل نمیخوای شب اخر ادم باشی؟"
"عمو این فردا بره هم اخرش پسفردا مثل جوجه کوچولو ها با گریه برمیگرده تو بغل خودم"
این دفعه دستش رو دور شونه هام گذاشت و منو چسبوند به سینه هاش
"خیلی دوست دارم آهیونا."
"باشه باشه منم.. خیلی عجیبی پس خفه شو."
عمو سرش رو با تاسف تکون داد و رفت توی حیاط، جایی که عمه و مامان و بابا بودن. مینهو هم دست منو کشید و رفتیم پیششون.

#bts#jungkook#جونگکوک#بی‌تی‌اس
دیدگاه ها (۰)

first love

first love

مهرو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط