P³
P³
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
حالا چرا بابام مجبور شد منو بده به پسره خاندان هوانگ؟:
یه شب که هیچکدوممون نه من نه مادرم خبر نداشتیم که پدرم چرا تا این ساعت شب یعنی ساعت ۲ شب بیرونه، همیشه اگه حتی مستم میکرد ساعت ۱۰ شب خونه بود...
منتظرش میوندیم تا اینکه ساعته ۶ صبح در کمال ناباوری با ناراحتی و عصبانیت وارد خونه شد...
اثرات الکل آخراش بود!
اول کلی دعوا کرد و بعد شروع کرد راجب موضوع صحبت کردن...
موضوع این بود که پدر هیونجین اونو دعوت کرده بود به کلاب شبانه تا باهم گپ و گفت کنن... متاسفانه هردو مست میکنن شروع به قمار و شرط بندی...
بابام اولین شرطش رو گذاشته بود و برده بود... بخاطر همین شرطش باطل شد ولی وقتی پدر هیونجین شرط گذاشته بود پدرم از شدت عصبانیت انقدر ذهنش درگیر بود که نتونست درست بازی رو انجام بده و باخت...
شرط پدر هیونجین هم این بود که منو با هیونجین پیوند زناشویی بزنه...
اونم برای چی، برای داشتن روابط بیشتر بین این شغل لعنتی مافیایی...
اجباری_
از ازدواج اجباری متنفرم...
وقتی فهمیدم که باید با ایشون ازدواج کنم انقدر دعوا کردم و داد زدم ولی هیچ که هیچ آخرشم با زور و اجبار منو بردن برای ازدواج...
با چشمای پف کرده از گریه های چند ساعته پیشم بهش بله دادم... بله اجباری!
الان که دارم اینو مینویسم هیونجین توی خونه نیست و به احتمال زیاد ۳ ساعته دیگه بیاد یا اصلا چمیدونم من که اصلا نمیدونم این کی میاد...
The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ی اجباری)
حالا چرا بابام مجبور شد منو بده به پسره خاندان هوانگ؟:
یه شب که هیچکدوممون نه من نه مادرم خبر نداشتیم که پدرم چرا تا این ساعت شب یعنی ساعت ۲ شب بیرونه، همیشه اگه حتی مستم میکرد ساعت ۱۰ شب خونه بود...
منتظرش میوندیم تا اینکه ساعته ۶ صبح در کمال ناباوری با ناراحتی و عصبانیت وارد خونه شد...
اثرات الکل آخراش بود!
اول کلی دعوا کرد و بعد شروع کرد راجب موضوع صحبت کردن...
موضوع این بود که پدر هیونجین اونو دعوت کرده بود به کلاب شبانه تا باهم گپ و گفت کنن... متاسفانه هردو مست میکنن شروع به قمار و شرط بندی...
بابام اولین شرطش رو گذاشته بود و برده بود... بخاطر همین شرطش باطل شد ولی وقتی پدر هیونجین شرط گذاشته بود پدرم از شدت عصبانیت انقدر ذهنش درگیر بود که نتونست درست بازی رو انجام بده و باخت...
شرط پدر هیونجین هم این بود که منو با هیونجین پیوند زناشویی بزنه...
اونم برای چی، برای داشتن روابط بیشتر بین این شغل لعنتی مافیایی...
اجباری_
از ازدواج اجباری متنفرم...
وقتی فهمیدم که باید با ایشون ازدواج کنم انقدر دعوا کردم و داد زدم ولی هیچ که هیچ آخرشم با زور و اجبار منو بردن برای ازدواج...
با چشمای پف کرده از گریه های چند ساعته پیشم بهش بله دادم... بله اجباری!
الان که دارم اینو مینویسم هیونجین توی خونه نیست و به احتمال زیاد ۳ ساعته دیگه بیاد یا اصلا چمیدونم من که اصلا نمیدونم این کی میاد...
- ۱۹۱
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط