{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست

کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست
با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر
این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست

ماه من نیست در این قافله راهش ندهید
کاروان بار نبندد شب اگر ماهش نیست

ما هم از آه دل سوختگان بی خبر است
مگر آئینه شوق و دل آگاهش نیست

تخت سلطان هنر بر افق چشم و دل است
خسرو خاوری این خیمه و خرگاهش نیست

خواهم اندر عقبش رفت و بیاران عزیز
باری این مژده که چاهی بسر راهش نیست

شهریارا عقب قافله کوی امید
گو کسی رو که چو من طالع گمراهش نیست
دیدگاه ها (۳)

نازکن؛ عیبی ندارد؛نازنین تر می شوی...با غم این روزهای من عجی...

.دلم جنگل، دلم باران، دلم اصلا غلط کردهدلم بوسه، لب یاران، د...

هر زمان بیکس شدی تنها شدی یادم بکنهر زمان هم خانه با غمها شد...

ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦﻣﻦ ﻣـــﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﻣﺮﺍ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ...

کاروان آمد و از یوسف من نیست خبراین چه راهیست که بیرون شدن ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط