جیمزت تو
جیمز:تـ... تو..
من: چرا انقدر عوض شدی تو اینجوری نبودی
جیمز له زمین نگاه کرد:خب....
دال داشت لذت میبرد از سینماش
من:چرا؟
سکوت کرد
بعد چند لحظه گفت: من... همونم.....
من:نه
با لبخند گفت:من همونم
داشتم نگاش میکردم همینجور
بدون اینکه چیزی بگم رفتم تو اشپز خونه
از زبون جیمز
دال اومد سمتم و دستمو گرفت بردم تو اتاق:بابا... مامان از دستت عصبانیه... برو براش یه چیزی بخر خوش حالش کن
من: ولی....
دال: نه برووو
دستمو گرفت بردم بیرون و درو روم بست
از زبون دال:
درو روش بستم و رفتم تو اشپز خونه
من: ماماننن
مامان: بله
دال: بابا رفت بیرون تا بیرونه براش غذای مرد علاقشو بپزز
مامان: چرا خب
با اخم نگاش کردم : درست کن دیگهه
مامان: خب... باشه باشه
بقیش برا پارت بعد
من: چرا انقدر عوض شدی تو اینجوری نبودی
جیمز له زمین نگاه کرد:خب....
دال داشت لذت میبرد از سینماش
من:چرا؟
سکوت کرد
بعد چند لحظه گفت: من... همونم.....
من:نه
با لبخند گفت:من همونم
داشتم نگاش میکردم همینجور
بدون اینکه چیزی بگم رفتم تو اشپز خونه
از زبون جیمز
دال اومد سمتم و دستمو گرفت بردم تو اتاق:بابا... مامان از دستت عصبانیه... برو براش یه چیزی بخر خوش حالش کن
من: ولی....
دال: نه برووو
دستمو گرفت بردم بیرون و درو روم بست
از زبون دال:
درو روش بستم و رفتم تو اشپز خونه
من: ماماننن
مامان: بله
دال: بابا رفت بیرون تا بیرونه براش غذای مرد علاقشو بپزز
مامان: چرا خب
با اخم نگاش کردم : درست کن دیگهه
مامان: خب... باشه باشه
بقیش برا پارت بعد
- ۲.۲k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط