بانوی من

بانوی من
اگر دست من بود
سالی برای تو می‌ساختم
که روزهایش را
هرطور دلت خواست کنار هم بچینی
به هفته‌هایش تکیه بدهی
و آفتاب بگیری
و هرطور دلت خواست
بر ساحل ماه‌های آن بدوی

بانوی من
اگر دست من بود
برایت پایتختی
در گوشه‌ی زمان می‌ساختم
که ساعت‌های شنی و خورشیدی
در آن کار نکنند
مگر آنگاه که
دست های کوچک تو
در دستان من آرمیده‌اند

#نزار_قبانی
دیدگاه ها (۲۴)

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

سناریو: ماه سرخ

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و... p29 ویو ا.تنور آفتاب ا...

### **پارت چهارم: اعتراف زیر باران**نگاهت میان چشم‌های خیره ...

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

محبوبم:سلام به شما از گوشه ی تنهایی من که دیشب در یکی از نیم...

{محکوم به لمس } part ۲۲ 杂交种 ناگهان ترس لو رفتن در دل آرو کا...

🖤 OBSESSION | وسواس پارت پنجم: فقط تا طلوع آفتابساعت ۲:۴۰ با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط