سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۱
یهو یه صدای جیغ شنیدم.سرجام میخکوب شدم و دنبال منبع صدا میگشتم.صدا از یه کوچه تنگ و تاریک میومد.بی درنگ دویدم سمت کوچه.اصلا برام مهم نبود وقت تلفن دیر بشه.الان اولویتم کمک به اون صدا بود.
رسیده بودم به کوچه که چشمم افتاد به یه نفر تو کوچه.یه مرد که شبیه مومیایی ها کل بدنش غیر از دهن و چشما و بینی و گوشاش باند پیچی شده بود.یه پیرن سفید و یه کت سیاه با یه شلوار بگ سیاه پوشیده بود.موهاش مثل کابوی درختی بود.با وجود باند ها موهاش بیرون بود.مثل کابوی درختی که با وجود پوست چوبیش موهاش بیرون بودن(البته میتونه پنهونشون کنه)موها و چشماش هم عین اون شروره بود.اسمش چی بود؟آها دابی.
تبهکاره یه باند از کف دستش بیرون آورده بود و باهاش گلوی یه پسر بچه رو گرفته بود.صدای جیغ هم برای خواهر اون پسر بود.پسره ۶ و دختره ۸ ساله به نظر میرسیدن.اون تبهکار اصلا حواسش به من نبود و داشت با نیشخند به پسره می گفت"تو گروگان خوبی هستی!میتونم با تو کلی پول به جیب بزنم!" که یهو چشمش به من افتاد. چشماشو تو کاسه چرخوند (🙄اینجوری) و گفت"آه.یه مزاحم😒."بعد با سرعت از اون یکی دستش یه باند درآورد و فرستاد طرف من. همین؟آقا یه ذره سخت میگرفتی دیگه.پریدم هوا و با کمک قدرتم رو هوا وایسادم(هوای زیر پاشو متراکم کرد)بعد با یه گلوله انرژی باندی که دور پسره بود رو قطع کردم و تو یه لحظه پسره رو رو هوا قاپیدم.پسره غش کرد و چشماشو بست. دادمش دست خواهرش و داد زدم"از اینجا برید!"دختره محکم داداشش رو بغل کرد و با ترس و گریه دوید سمت خروجی کوچه.
چرخیدن سمت مومیایی.داشت با خشم بهم نگاه میکرد.گلوله های انرژی رو توی دستم آماده کردم و منتظر لحظه مناسب موندم.یهو تو لحظه ای که مومیایی باند هارو فرستاد سمتم منم پریدم هوا و یه چرخش خفن زدم و از دوتاش جاخالی دادم.وایسا...سومی کو؟!چشمام چرخید.سومی جلوم بود!داشت میومد سمتم و کم مونده بود بهم بخوره.سریع یه توپ انرژی ساختم و زدم بهش. وایسا؟... نسوخت؟!لعنتی.توپم خیلی ضعیف بود!نمتونستم جاخالی بدم پس فقط سعی کردم از مسیر اصلیش خارج بشم.لحظه آخر باند از سه سانتی صورتم رد شد ولی از بد شانسی من خورد به جیب کیف مدرسه ام و پاره اش کرد.کارت شناساییم ازش افتاد بیرون.تا به خودم بیام مومیایی کارت شناسایی رو برداشت و نگاه کرد. بعد با لبخند شیطانی و ملیحی به کارت نگاه کرد و گفت"دانش آموز UA ؟"بعد بهم حمله ور شد.
مومیایی:پس تورو گروگان میگیرم!!!!"
نتونستم جاخالی بدم و گیر افتادم.داشت فشارم میداد.نفسم نمیومد.ابله میخواست با این کارش بیهوشم کنه.داشت همینجوری فشارم میداد که یهو...
***
خب ایشالا که اینبار بارگذاری میشه.خدایا تورو خودت دیگه خطا نده.آمین.
یهو یه صدای جیغ شنیدم.سرجام میخکوب شدم و دنبال منبع صدا میگشتم.صدا از یه کوچه تنگ و تاریک میومد.بی درنگ دویدم سمت کوچه.اصلا برام مهم نبود وقت تلفن دیر بشه.الان اولویتم کمک به اون صدا بود.
رسیده بودم به کوچه که چشمم افتاد به یه نفر تو کوچه.یه مرد که شبیه مومیایی ها کل بدنش غیر از دهن و چشما و بینی و گوشاش باند پیچی شده بود.یه پیرن سفید و یه کت سیاه با یه شلوار بگ سیاه پوشیده بود.موهاش مثل کابوی درختی بود.با وجود باند ها موهاش بیرون بود.مثل کابوی درختی که با وجود پوست چوبیش موهاش بیرون بودن(البته میتونه پنهونشون کنه)موها و چشماش هم عین اون شروره بود.اسمش چی بود؟آها دابی.
تبهکاره یه باند از کف دستش بیرون آورده بود و باهاش گلوی یه پسر بچه رو گرفته بود.صدای جیغ هم برای خواهر اون پسر بود.پسره ۶ و دختره ۸ ساله به نظر میرسیدن.اون تبهکار اصلا حواسش به من نبود و داشت با نیشخند به پسره می گفت"تو گروگان خوبی هستی!میتونم با تو کلی پول به جیب بزنم!" که یهو چشمش به من افتاد. چشماشو تو کاسه چرخوند (🙄اینجوری) و گفت"آه.یه مزاحم😒."بعد با سرعت از اون یکی دستش یه باند درآورد و فرستاد طرف من. همین؟آقا یه ذره سخت میگرفتی دیگه.پریدم هوا و با کمک قدرتم رو هوا وایسادم(هوای زیر پاشو متراکم کرد)بعد با یه گلوله انرژی باندی که دور پسره بود رو قطع کردم و تو یه لحظه پسره رو رو هوا قاپیدم.پسره غش کرد و چشماشو بست. دادمش دست خواهرش و داد زدم"از اینجا برید!"دختره محکم داداشش رو بغل کرد و با ترس و گریه دوید سمت خروجی کوچه.
چرخیدن سمت مومیایی.داشت با خشم بهم نگاه میکرد.گلوله های انرژی رو توی دستم آماده کردم و منتظر لحظه مناسب موندم.یهو تو لحظه ای که مومیایی باند هارو فرستاد سمتم منم پریدم هوا و یه چرخش خفن زدم و از دوتاش جاخالی دادم.وایسا...سومی کو؟!چشمام چرخید.سومی جلوم بود!داشت میومد سمتم و کم مونده بود بهم بخوره.سریع یه توپ انرژی ساختم و زدم بهش. وایسا؟... نسوخت؟!لعنتی.توپم خیلی ضعیف بود!نمتونستم جاخالی بدم پس فقط سعی کردم از مسیر اصلیش خارج بشم.لحظه آخر باند از سه سانتی صورتم رد شد ولی از بد شانسی من خورد به جیب کیف مدرسه ام و پاره اش کرد.کارت شناساییم ازش افتاد بیرون.تا به خودم بیام مومیایی کارت شناسایی رو برداشت و نگاه کرد. بعد با لبخند شیطانی و ملیحی به کارت نگاه کرد و گفت"دانش آموز UA ؟"بعد بهم حمله ور شد.
مومیایی:پس تورو گروگان میگیرم!!!!"
نتونستم جاخالی بدم و گیر افتادم.داشت فشارم میداد.نفسم نمیومد.ابله میخواست با این کارش بیهوشم کنه.داشت همینجوری فشارم میداد که یهو...
***
خب ایشالا که اینبار بارگذاری میشه.خدایا تورو خودت دیگه خطا نده.آمین.
- ۱.۳k
- ۲۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط