خرگوش درون ددی$
خرگوش درون ددی$
فصل : ۱$
پارت : ۳$
کوک لباس رو پوشید
کوک : تموم شد فقط به داداشت نگو.
کایرا : یعنی چی؟؟اون داداشمه باید بدونه!.
کوک : هرکاری بگی می کنم!.
کایرا : ام.....باشه.
کوک : پس من الان....
کایرا : هنوز مامانم بیدار نشده پس بیا سریع برو خونتون خوشبختانه من چند دست لباس از داداشم داشتم.
کوک : باشه،ممنون.
کایرا : خواهش می کنم،و اینکه اگه میشه این چندروزه فقط زیاد نزدیکم نیا!.
کوک : چرا؟.
کایرا : خب من زیاد از دوست بودن با پسر های غریبه خوشم نمیاد پس از این به بد فاصله رو حفظ کن!!.
کوک : باشه،برات سوال نشده چرا من تبدیل به خرگوش شدم؟؟؟
کایرا : حتما یکی جادوت کرده!!.
کوک : اره عمم.
کایرا : چچچ........
کوک : اره شاید باور نکنی ولی من.....
مامان کایرا : کایرااااا!!.
کایرا : بدو بدو من حواس مامانم رو پرت می کنم.
کوک : باشه.
کایرا : اوه مامان من بیدار شدم راستی یکی از لباس های تو اتاقت رو من دیده بودم چروک بودبزارش من از مدرسه برگشتم اتو کنم.
مامان کایرا : اوه،باشه.
کوک رفت،کایرا رفت ولباس مدرسه رو پوشید
مامان کایرا : راستی امروز به مناسبت تولد داداشت،داداشت یک پارتی گرفته گفت بهت بگم بری.
کایرا : باشه،میشه بهم پول بدی من برم خرید؟؟.
مامان کایرا : باشه ولی خیلی زیاد خرج نکن.
کایرا : ممنون.
مامان کایرا : بابات.....
کایرا : مامان من برم بای.
رسید مدرسه
کایرا : سلام....
جیهوپ : سلام کایرا.
کایرا : سلام،خوبی؟.
جیهوپ : اهه راستش در مورد چیزی می خوام باهات صحبت کنم.
کایرا : پس بیا زنگ تفریح صحبت کنیم،الان زنگ میخوره من برم کلاس باییی.
جیهوپ : باشه،بای.
گاهی وقتایک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه.✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
فصل : ۱$
پارت : ۳$
کوک لباس رو پوشید
کوک : تموم شد فقط به داداشت نگو.
کایرا : یعنی چی؟؟اون داداشمه باید بدونه!.
کوک : هرکاری بگی می کنم!.
کایرا : ام.....باشه.
کوک : پس من الان....
کایرا : هنوز مامانم بیدار نشده پس بیا سریع برو خونتون خوشبختانه من چند دست لباس از داداشم داشتم.
کوک : باشه،ممنون.
کایرا : خواهش می کنم،و اینکه اگه میشه این چندروزه فقط زیاد نزدیکم نیا!.
کوک : چرا؟.
کایرا : خب من زیاد از دوست بودن با پسر های غریبه خوشم نمیاد پس از این به بد فاصله رو حفظ کن!!.
کوک : باشه،برات سوال نشده چرا من تبدیل به خرگوش شدم؟؟؟
کایرا : حتما یکی جادوت کرده!!.
کوک : اره عمم.
کایرا : چچچ........
کوک : اره شاید باور نکنی ولی من.....
مامان کایرا : کایرااااا!!.
کایرا : بدو بدو من حواس مامانم رو پرت می کنم.
کوک : باشه.
کایرا : اوه مامان من بیدار شدم راستی یکی از لباس های تو اتاقت رو من دیده بودم چروک بودبزارش من از مدرسه برگشتم اتو کنم.
مامان کایرا : اوه،باشه.
کوک رفت،کایرا رفت ولباس مدرسه رو پوشید
مامان کایرا : راستی امروز به مناسبت تولد داداشت،داداشت یک پارتی گرفته گفت بهت بگم بری.
کایرا : باشه،میشه بهم پول بدی من برم خرید؟؟.
مامان کایرا : باشه ولی خیلی زیاد خرج نکن.
کایرا : ممنون.
مامان کایرا : بابات.....
کایرا : مامان من برم بای.
رسید مدرسه
کایرا : سلام....
جیهوپ : سلام کایرا.
کایرا : سلام،خوبی؟.
جیهوپ : اهه راستش در مورد چیزی می خوام باهات صحبت کنم.
کایرا : پس بیا زنگ تفریح صحبت کنیم،الان زنگ میخوره من برم کلاس باییی.
جیهوپ : باشه،بای.
گاهی وقتایک شب تبدیل به بزرگ ترین جرقه زندگیت میشه.✨
شرط ها:
لایک : ۶
بازنشر : ۲
کامنت : ۴
- ۳۹
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط