{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
@خاطره ای ناب از یکی از زائران پیاده کربلا...@
.
آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا
درراه نجف به کربلا هی خسته میشدم مینشستم
دیدم یک اقایی دنبالم میاد
هرجا میشینم بالاسرم وامیسته
چند بار تکرار شد
.
گفتم برادرکاری داری؟
چیزی میخوای ؟
.
گفت من خیلی بی بضاعتم
یعنی پول چند شیشه آب هم ندارم برای زائرا تهیه کنم،
گفتم یااباعبدالله میتونم سایه بون افتاب زائرا باشم ...
اگه مزاحم نیستم بزار سایه بونت باشم ..
بوسیدمش گفتم بمیرم ظهرعاشورا نبودی سایه تن بی سرآقامون بشی...
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ
دیدگاه ها (۱)

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خ...

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خ...

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلادرراه نجف به کربلا هی خس...

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خ...

الله؛ زیباترین و آرامش‌بخش‌ترین نام دنیا 🤍نامی که شنیدنش دل ...

#یا_امام_رضا #یا_علی_ابن_موسی_الرضا #ما_حالا_حالاها_با_شما_ک...

⏳ نزدیک است...🌤 نزدیک است آن زمانی که پرده‌های غیبت کنار رود...

⏳ نزدیک است...🌤 نزدیک است آن زمانی که پرده‌های غیبت کنار رود...

🔴 حسن روحانی از سقوط جنگنده شهید بابایی تا سقوط هواپیمای اوک...

🔴 حضور در میدان باید سه‌ برابر شود؛ این امرِ ولی است…❗❗آیت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط