یادمون ندادن خب کسی نیومده بگه بابا درستش اینجوریه هرکسی رسیده ...

.......
یادمون ندادن خب ، کسی نیومده بگه بابا درستش اینجوریه ، هرکسی رسیده ، دیده ندیده یه کشیده ای ، پس گردنی ، متلکی لااقلش دیگه انداخته و رفته ، رفته و ما رو گذاشته به حال خودمون تا بمیریم ، خلاص!
کسی یادمون نداد که ترس رو پشت باشگاه نمیشه قایم کرد ، نگفت مرد شدن به سبیل و صدای کلفت نیست ، کسی بغل نکرد بگه نترس ، بگه آروم باش ، هر کی رسید گفت باز دعوا؟ باز خوردی؟ باز گرفتن ازت؟ خاک بر سرِ بی عرضت!
این شد که رفتیم وسط بازار و گفتیم مرد در میایم ، بچه بودیم هنوز ، وقتِ شر و شور بود نه سر و صدای چرخ و روغن و ساندویچای ارزون پنج نونه ، وقت بچگی کردن بود و کسی یادمون نداد بگردیم دنبال دلمون و بپرسیم ازش چی میخواد ، هر کی رسید گفت راسته یاد گرفتی بدوزی؟ همش هفته ده تومن؟ تلخه که نمیکشی؟ ای بابا توام ریدی با کار کردنت ، بدبخت بی عرضه!
کسی به ما یاد نداد چجوری بزرگ بشیم ، ما وسطِ دعواها و بحث ها و درس بخون یه خری بشی ها بزرگ شدیم ، پای ما فحش و دری وری و کتک ریختن و انقدی شدیم ، خفه شدیم ، فراری شدیم و دلمون حرف زدن نخواست ، لال شدیم و بارمون افتاد گردن کلمه ها ، امیدمونم ، عشق و رفاقت و قصه هامون هم ، کلمه هایی که ترسیدیم اسم خودمون رو بزاریم تهشون و اصلا یادمون نبود ما هم کسی هستیم ، که هستیم اصلا!
کسی بهمون نگفت دمت گرم بازم بگو ، کسی نگفت ایول چه خوب کلمه ها رو بُر میزنی ، نگفتن تا خیال کنیم همهٔ کلمه خوبا جمع شدن توی نمایشگاه کتاب تهران و شب تو رستوران قطار چرت بزنیم و صبح آفتاب نزده پشت در مترو جمع بشیم تو خودمون تا راه بیفتیم ، وسط مترو به دست فروشی که از بچگی ما هم بچه تره نگاه کنیم و چرت بزنیم و راه بریم و بارون بخوریم و چهار پنج ساعت وسط یه هجم عظیم کتاب و کتابخون و نویسنده راه بریم و هی چرتکه بندازیم که میشه خرید یا نه ، پول واسه برگشت میمونه یا نه ، که پاهامون تق تق صدا کنه و باز تو مترو بخوابیم و صاف برگردیم سر کار و جواب پس بدیم به همه که کجا بودی؟ حالا اونجا رفتی نویسنده شدی؟ اون‌کتابی که اونجا داشتن مگه اینجا نبود؟ خوب دل خجسته ای داری! و کلمه ها فرار کنن ، فضاها خیس بشن روی دفتر و همه چی از بین بره تا آروم بگیریم ، به ما یاد ندادن چجوری آروم بشیم آخه ، به ما شنیدن یاد دادن و چشم گفتن و آروم گریه کردن زیر پتو...
.
‌.

.
.
دیدگاه ها (۱۴)

دو تا شلوار توی خشکشوییشبی کردند باهم گفت وگویییکی از آن دو ...

باید خداحافظی کرد!از همه آنهایی که دوست داشتنِ بی‌ شائبه را ...

دیدی میری در یخچال رو باز میکنی، دنبال یه خوراکی خاصِ از قبل...

365 روز از من باز هم گذشت. روز هایی که قهقهه زدم از ته دل و ...

گفتم دلم میخواد یه دختر داشته‌باشم با تو. از توی تراس گفت چی...

ظهور ازدواج )( پارت ۳۲۷ فصل ۳ ) خيلي زود بود براي بي مادر ش...

رمان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط