{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خسته ام از همه ی خاطره ها، می دانی؟

خسته ام از همه ی خاطره ها، می دانی؟
از تو و عشق دروغین و ریا ، می دانی؟

مثل یک عاشق آواره که در ظلمت شب
مانده در خلوت یک کوچه رها، می دانی؟

هرشب از دوری تو گونه ی زردم خیس است
شده ام خسته از این جور و جفا ، می دانی؟

خواستم "ما" بشود این من و تو ، یادت هست؟
گفته بودی به من اینبار "شما" می دانی؟

بی تو ای عشق سفر کرده ، دل منتظرم
مانده در ورطه ی گرداب بلا ، می دانی؟

گرچه سنگ غم تو شیشه ی دل را بشکست
دوستت دارم و فهمید خدا ، می دانی؟

حال من ماندم و آن عهد که با من بستی
قول دادم نشوم از تو جدا ، می دانی؟
دیدگاه ها (۲)

تو همـانی که به درد دل من درمانیتو همانی که مرا عین خودت می‌...

تو نمی‌خواهی عزیزت بشوم، زور که نیستیا نگاهم بکنی، چشم تو مج...

ای خسته از جماعتِ غرقِ ریا حسینای دل بُریده از همه ی رنگ ها ...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

«بعضی شعرها را که می‌خوانی، انگار کسی از پشتِ پرده‌های غبارآ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط