عشق در چشمانت
༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۱
پارک احتمالا همین لحظه منتظرشه.
(ویو کوک –چند ساعت قب، ویلای تهیونگ)
تهیونگ، جیمین، ات… همشون بودن. هوا سنگین بود. هیچکس لبخند نمیزد. فقط سکوت، فقط نگاههای جدی.
من ایستاده بودم وسط اتاق، بیحرکت. تهیونگ یه پاکت انداخت جلوم. عکسها، اسناد، مکالمات ضبطشده… همهچی رو خودش گفته بود، اما حالا مدرک هم داشتم.
عکس یونا و یه پسر… جونهو. تو آغوش هم. بعد یه عکس دیگه: یونا با یه گوشی، کنار مردی که قیافهش آشنا نبود.
تهیونگ گفت:
— اون پارکه. دشمن قدیمی پدرمون. از همون زمان دنبال فرصتی بود برای انتقام. وقتی به ما رسید، فهمید که دیگه وقتشه وارد بازی بشه.
ماتم برد.
— چرا بهم نگفتین؟ چرا اینهمه وقت، منو بازی دادین؟
جیمین آروم گفت:
— چون تو از همهمون بیشتر در خطر بودی. پارک قدرت نظامی یا سیاسی نداره، ولی ذهنش… مثل سم میمونه. با یه جمله، همهچی رو میپاشونه.
ات اومد جلو، دستمو گرفت.
— جیمین و ته فقط نمیخواستین شکسته شی کوک. اون از احساساتت سوءاستفاده کرده بود. از رابطهت با یونا. از اعتماد... از قلبت.
نفسهام سنگین شد.
— و حالا چی؟ قراره دوباره مثل همیشه بازی کنم؟ قوی باشم؟ بیاحساس؟ چون دشمن پدرمه، باید همهچی رو بندازم دور؟
تهیونگ گفت: — نه. قراره اینبار خودت تمومش کنی.
جیمین ادامه داد: — من تمام مخفیگاههاشو زیر نظر دارم. فقط یه جا مونده که هنوز تایید نهایی نشده. ولی امشب، اونم پیدا میشه.
لبخند تلخی زدم. — پس بذار امشب، پایانش باشه.
(ویو پارک – زمان حال)
توی یکی از مخفیگاهم بودم. سیگارمو خاموش کردم و از دوربین، به خونهی جونهو نگاه کردم.
— فکر کردی میتونی فرار کنی کوچولو؟
صدایم آرام بود، اما زهر داشت.
— تهیونگ خیلی زرنگه، جیمین خیلی دقیق، کوک خشنه؟ هنوز خامه… ولی اون دختر… اون پرنسس، اون نقطهی ضعفشه.
لبخند زدم.
— اگه امشب نیاد، من کاری میکنم که خودش بیاد دنبالم.
(ویو یونا)
با عجله به ساختمون رسیدم. وارد شدم. صدای زنگ گوشی بلند شد. تهیونگ بود. جواب ندادم.
— جونهو!
در باز شد. اونجا بود. خدارو شکر که زندس.
بغلش کردم.
— الان دیگه باید جابهجات کنیم. اینجا امن نیست.
همون لحظه، صدای خشخش از پنجره اومد…
سایهای رد شد.
— نه… دیر رسیدیم.
(ویو جیمین – چند دقیقه بعد)
بیسیم روشن بود.
— پارک دیده شده. مخفیگاه نهایی هم پیدا شد. داریم حرکت میکنیم.
(ویو کوک)
لباس پوشیده بودم. چشمهام دیگه اون کوک سابق نبود.
— اینبار، اون کسی که این همه سال دشمن مخفیام بود رو میکشم.
پارت ۳۱
پارک احتمالا همین لحظه منتظرشه.
(ویو کوک –چند ساعت قب، ویلای تهیونگ)
تهیونگ، جیمین، ات… همشون بودن. هوا سنگین بود. هیچکس لبخند نمیزد. فقط سکوت، فقط نگاههای جدی.
من ایستاده بودم وسط اتاق، بیحرکت. تهیونگ یه پاکت انداخت جلوم. عکسها، اسناد، مکالمات ضبطشده… همهچی رو خودش گفته بود، اما حالا مدرک هم داشتم.
عکس یونا و یه پسر… جونهو. تو آغوش هم. بعد یه عکس دیگه: یونا با یه گوشی، کنار مردی که قیافهش آشنا نبود.
تهیونگ گفت:
— اون پارکه. دشمن قدیمی پدرمون. از همون زمان دنبال فرصتی بود برای انتقام. وقتی به ما رسید، فهمید که دیگه وقتشه وارد بازی بشه.
ماتم برد.
— چرا بهم نگفتین؟ چرا اینهمه وقت، منو بازی دادین؟
جیمین آروم گفت:
— چون تو از همهمون بیشتر در خطر بودی. پارک قدرت نظامی یا سیاسی نداره، ولی ذهنش… مثل سم میمونه. با یه جمله، همهچی رو میپاشونه.
ات اومد جلو، دستمو گرفت.
— جیمین و ته فقط نمیخواستین شکسته شی کوک. اون از احساساتت سوءاستفاده کرده بود. از رابطهت با یونا. از اعتماد... از قلبت.
نفسهام سنگین شد.
— و حالا چی؟ قراره دوباره مثل همیشه بازی کنم؟ قوی باشم؟ بیاحساس؟ چون دشمن پدرمه، باید همهچی رو بندازم دور؟
تهیونگ گفت: — نه. قراره اینبار خودت تمومش کنی.
جیمین ادامه داد: — من تمام مخفیگاههاشو زیر نظر دارم. فقط یه جا مونده که هنوز تایید نهایی نشده. ولی امشب، اونم پیدا میشه.
لبخند تلخی زدم. — پس بذار امشب، پایانش باشه.
(ویو پارک – زمان حال)
توی یکی از مخفیگاهم بودم. سیگارمو خاموش کردم و از دوربین، به خونهی جونهو نگاه کردم.
— فکر کردی میتونی فرار کنی کوچولو؟
صدایم آرام بود، اما زهر داشت.
— تهیونگ خیلی زرنگه، جیمین خیلی دقیق، کوک خشنه؟ هنوز خامه… ولی اون دختر… اون پرنسس، اون نقطهی ضعفشه.
لبخند زدم.
— اگه امشب نیاد، من کاری میکنم که خودش بیاد دنبالم.
(ویو یونا)
با عجله به ساختمون رسیدم. وارد شدم. صدای زنگ گوشی بلند شد. تهیونگ بود. جواب ندادم.
— جونهو!
در باز شد. اونجا بود. خدارو شکر که زندس.
بغلش کردم.
— الان دیگه باید جابهجات کنیم. اینجا امن نیست.
همون لحظه، صدای خشخش از پنجره اومد…
سایهای رد شد.
— نه… دیر رسیدیم.
(ویو جیمین – چند دقیقه بعد)
بیسیم روشن بود.
— پارک دیده شده. مخفیگاه نهایی هم پیدا شد. داریم حرکت میکنیم.
(ویو کوک)
لباس پوشیده بودم. چشمهام دیگه اون کوک سابق نبود.
— اینبار، اون کسی که این همه سال دشمن مخفیام بود رو میکشم.
- ۲.۳k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط