{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"  𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞  𝐎𝐟  𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬  "

"  𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞  𝐎𝐟  𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬  "
"  𝐏𝐚𝐫𝐭  𝟐  𖢇᭄  "




─────────────────────


خورشید سوزان باز دوباره با ظهورش رنگی به زمین و اسمان داده بود و نور بسیار گرمش رو بر سر مردم درون شهر تقدیم میکرد.
مردمان شهر طبق روز های دیگر در خیابان ها رفت امد میکردند و رنگی به خیابان های شهر داده بودند.
پرندگان با دیدن رنگ نور خورشید بالی باز کردند و اهنگی در هوا می سرودند!
بعضی از مردم از ارامش اسمان حیرت مانده بودند چرا که همین اسمان صاف دیشب نقاب دیگری بر روی صورت داشت و لباس های سیاهی رنگی به تن داشت که او را خشمگین و خشن جلوه داده بود.
دیشت به قدری اسمان بی رحم شده بود که سعی میکرد با استفاده از باران هایی که مانند گلوله بر روی تن بی لباس زمین مینشست جان ساکنین شهر را در دست بگیرد و روح های مردمان را دو دستی تقدیم به خدایان کند.
امروز شهر بسیار شاداب بنظر میرسید و لبخندی تحویل شهروندان اونجا میداد ، در عوض قصر بسیار اشوب بنظر میرسید و خود را برای مراسم کریسمس و تولد شاهزاده اماده میکرد.
افراد حاضر در قصر با تمرکزی بالا قصر را تزئین و وزیران برنامه ای برای این مراسم میچیدن تا مثل سال های دیگر بی نقص و با شکوه باشد.
هرچند این مراسم فردا شب برگزار میشد.
اما تمام مقام های مهم قصر برای خریدن ذره ای توجه از پادشاه سعی میکردن این مراسم رو به بی نقص و زیباترین مراسم ممکن بکنند.
و اما امروز..
امروز قصر قرار است شوالیه جوان و تازه واردی را ملاقات کند..
هرچند قصر که اندازه ۴ قرن عمر داشت بار ها شاهد هزاران شوالیه ای بود که برای اولین بار پا در این مکان باشکوه و زیبا میزاشتند و این برای او بسیار عادی و خسته کننده به نظر میرسید..
اما ان شوالیه...
ان شوالیه از زیبایی و بزرگی قصر دهانش باز مانده بود و مثل یک بچه ای که ۵ سال عمر کرده بود با کنجکاوی همه جا را دید میزد.
این شوالیه زیادی هیجان زده و شاد بنظر میرسید.
او باورش نمیشد قرار است در همچین جای باشکوهی که تاحالا به عمرش ندیده بود زندگی و کار کند.
او با تصور اینکه قرار است هر روز در مکان قدم بردارد و تک تک وسایلی که از طلای خالص تشکیل شده اند همراه با دیوار هایی که با دقت بالا طراحی شده است دید بزند قلبش در سینه اش با فشار بسیار بالایی میکوبید.
قلب شوالیه هم مانند خودش خوشحال و ذوق زده بود این رو هم میشد از فشار های زیادش در قفسه سینه مرد فهمید.
شوالیه افکارش را پس زد و سعی کرد به جای خیال بافی از درختانی که اطرافش را پر میکردن لذت کافی ببرد..
صدای پرندان، بادی که مانند ساز برای شاخه های بی برگ درختان مینواخت و شاخه ها هم همراه این ساز میرقصیدن برگ های پاییزی که دیگه کم کم از بین رفته بودن و به خاک سرد سپرده شده بودن همشون باعث سرحال شدن این جوان تازه کار میشدند.
پسر تنها وظیفه اش این بود از قصر ، خانه که متعلق به خاندان سلطنتی بود محافظت و امنیت برای انها فراهم کند.
حالا او بعد از ۱۰ ساعت کار کردن به اندازه ۲ ساعت وقت استراحت داشت و شوالیه تصمیم گرفته بود در این دو ساعت از قصر خارج و مادرش را ببیند..
مادری که تمام تلاشش را کرده بود تا این شوالیه را بزرگ و درست تربیت کند تا یک فرد مفیدی را تحویل جامعه بدهد.
البته که موفق شد حالا اون پسر در ۲۷ سالگی تصمیم گرفته برای محافظت از خاک کشورش و کم نشدن یک تار مو از خاندان سلطنتی تبدیل به یک شوالیه شود..
اما میدانست سرنوشتش زمین تا اسمان با سرنوشت شوالیه های دیگر فرق دارد؟ البته که روح پاکشم خبر نداشت...
پسر بعد از طی کردن مسیر میان بر که از بخشی از جنگل رد میشد به شهری که در ان ۲۷ سال زندگی میکرد و خاطره های بد و خوب میساخت رسید.



کمه میدونم ولی لطفا حمایت کنید قول میدم زود به زود پارت بزارم😭
شرط : ۵۰ لایک ۱۰۰ کامنت
دیدگاه ها (۳۱)

https://wisgoon.com/wiwish.btsبانو فالوشه.

لالالا...خبخب کمپانی جدید تاسیس کردم..میتونم بگم کمپانی من خ...

"  𝐓𝐡𝐫𝐨𝐧𝐞  𝐎𝐟  𝐒𝐞𝐜𝐫𝐞𝐭𝐬   ๋̟  "تخت  اسرار ̟  ๋    ژانر  𖢇᭄   ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط