{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 29

part 29

چند دقیقه بعد کاسه الینا تقریبا به نصفش رسیده بود که دیگه مثل قبل با اشتها نمی‌خورد و حرکات دستش کندتر شده بود و بین هر قاشق چند لحظه مکث میکرد؛ جونگکوک که حواسش بود و دید که دیگه میل نداره پرسید:

جونگکوک«نمیتونی بخوری؟»

آلینا وقتی فهمید کوک متوجه شده دیگه نخورد و قاشق رو گذاشت تو کاسه و اون رو یکم هل داد جلو و سرشو به معنای نه تکون داد.

یونگی«باشه کوچولو خودتو مجبور نکن»

جین کاسه رو برداشت و گذاشت کنار.

نامجون«چیزه.....یکم فرنی میخوری؟»

&نه میل ندارم

نامجون« اینجوری نمیشه که از صبح فقط مایعات خوردی من برات میکشم تا هرجا خواستی بخور باشه؟»

&باشه

نامجون توی یه بشقاب براش یکم فرنی میریزه و میده بهش، آلینا هم آروم آروم شروع میکنه به خوردن.

بعد از ناهار همه توی سالن نشسته بودن و آلینا هم کنار جیهوپ نشسته بود و نسبت به صبح بیشتر احساس راحتی میکرد و بدنش اون انقباض رو نداشت.

چند دقیقه دیگه به سکوت گذشت تا اینکه آلینا رو کرد به جیمین که طرف دیگش با یکم فاصله نشسته بود کرد و پرسید:

&داداش؟

جیمین«جونم»

&شما همتون اینجا زندگی میکنید؟

جیمین« آره تقریبا ۱۳ ساله که باهم اینجا زندگی میکنیم»

&اوو پس حتما خیلی بهم نزدیکین

تهیونگ« آره چه جورم»

&و....همدیگه رو خیلی میشناسید؟

جین« خیلی......بیشتر از هر کسی»

آلینا با حرف جین یکم رفت تو فکر و دلش گرفت، یونگی که متوجه شد ناراحت شده پرسید:

یونگی« چیشد کوچولو؟»

& چیزی نیست

یونگی« نه حتما یه چیزی هست که رفتی تو فکر»

جیهوپ«از چیزی ناراحت شدی؟»

&نه....من خوبم

آلینا سعی کرد لبخند بزنه اما ته دلش هنوز به حرف جین فکر میکرد، نامجون دستشو دراز کرد به سمتش و دست کوچولوش رو گرفت و آروم نوازش کرد.

نامجون«هی.....آلینا؟ از چی ناراحت شدی بگو»

&خوب......شما خیلی با هم صمیمی هستین اما من هیچی ازتون نمیدونم»

جیمین«وا اینکه ناراحتی نداره خوب ما هم چیز زیادی نمی‌دونیم ولی یاد میگیریم»

&واقعا؟

جونگکوک«معلومه کوچولو و اینکه از این به بعد چیزی اذیتت کرد بهمون بگو باشه؟»

&چشم

جین«خوب حالا شروع کنیم همو بیشتر بشناسیم»

&چطور؟

یونگی«مثلا تو بیشتر تنهایی رو دوست داری یا جمع رو؟»

&دوست دارم بیشتر تنها باشم ولی جمعم دوست دارم

جین«خوابت سبکه یا سنگین....اخه جیمین و جونگکوک خیلی عمیق میخوابن»

&نه من خوابم خیلی سبکه

جیهوپ«پس با کوچکترین صدا بیدار میشی؟»

& آره

جونگکوک«یعنی من اگه نصفه شب بخوام آب بردارم ممکنه تو بیدار بشی؟»

&احتمالا

جونگکوک«او پس باید حواسمو جمع کنم آروم راه برم»

تهیونگ«تو اول یاد بگیر موقع راه رفتن به در و دیوار نخوری»

&حالا....من میتونم بپرسم؟

نامجون« معلومه که میشه کوچولو»

&کدومتون بیشتر دعوا میکنه؟

پسرا چند لحظه فکر کردن بهد همشون تقریبا همزمان باهم گفتن:« جین و جونگکوک»

آلینا تعجب کرد از جواب.

&واقعا؟

جین« آخ آره خیلی اذیتم میکنه»

جونگکوک«تو بیشتر اذیتم میکنیا هیونگ»

&تعجب کردم

جیمین با خنده پرسید:« چرا؟»

& آخه اگه درست متوجه شده باشم داداش جین از همه بزرگته و داداش جونگکوک هم کوچکترین پس باید باهم کنار بیاین

یونگی«وای کاش اینطوری بود آلینا اون موقع به نفع ماهم بود ولی متاسفانه اینطورین دیگه»

آلینا خندید و صدای دلنشین خندش فضای خونه رو پر کرد.

ادامه دارد...



معذرت می‌خوام دیر شد این روزا کار داشتم یه هفته خلوتم سعی میکنم بیشتر بزارم ولی لطفا شما هم حمایت کنید دیگه مثلا این همه انفالو برای چیه؟
دیدگاه ها (۷)

part 28نامجون« آلینا دستت بهتره؟»& آره نسبت به قبل یکم بهتره...

part 27جونگکوک که از ظهر چیزی نخورده بود حسابی گرسنه شده بود...

part 10خنده ی آلینا یکم از سنگینی فضا کم کرد و پسرا برای اول...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط