ظهور ازدواج )
ظهور ازدواج )
پارت ۷۶
صورتمو گرفتم و اخ خيلي بلندي گفتم و خم شدم و صداي شکستن شيشه اي بلند تو فضا بالاي ابروم و به پیشونیم خورده بود و درد خيلي شديدي
حس میکردم. از درد شديد توي سرم و سرگیجه اي که داشت تو وجودم راه پیدا میکرد داغون نفس نفس زدم و ناله کردم و با غیض گفتم: لعنت بهت.. صداي باز شدن در اتاقش اومد و با قدماي بلندي بيرون اومد و نگران بلند گفت
جیمین :الا..کجايي؟چي شد؟
و سریع اومد سمت اشپزخونه که احتمالا با اونجور خم دیدنم تند گفت
جیمین :چي شدي
و سریع کنارم زانو زد.. سعي کرد دستمو از رو صورتم برداره ولي پردرد و محکم چسبیدمش.
هول گفت
جیمین : الا ولش کن..چي شد؟ بذار ببینم.. و محکم دستمو کشید و از صورتم جداش کرد. جاري شدن چيزي رو با سوزش از پیشونیم حس کردم. متعجب و لرزون به دستم نگاه کردم. خون وحشت زده دهن باز کردم که تند گفت
جیمین : چيزي نیست.. اروم اروم.. فقط یه خراش کوچیکه...
از درد اشک تو چشمام جمع شد ولي مقاومت کردم تا نباره و تند استینم رو به چشمام کشیدم.
بازوم رو گرفت و گف
جیمین :بلند شو..
لرزون پاشدم و قدمي جلو گذاشتم که تند بازومو فشرد و گفت
جیمین :عه..زیر پات پر خورده شیشه است..مراقب باش.. منگ دست به پیشونیم کشیدم که خيلي په دفعه اي و سریع دستشو انداخت زیر پام و تو بغلش بلندم کرد. شوکه و متعجب زل زدم بهش. نفسم بند اومده بود. لرزون به صورتش نگاه کردم که جدي به روبروش خيره بود و منو برد و روی اپن نشوندم.. تند و با نفس هاي بلند نگاه لرزونم رو ازش کندم. از بالاي يخچال جعبه اي رو برداشت و روی اپن کنارم
بازش کرد و یه چیزی از توش برداشت. کنارم وایستاد. لرزون یه کم خودمو کنار کشیدم ولي واكنشي نشون نداد. پنبه اي رو سمت پیشونیم اورد و روي زخمم فشرد. با سوزش شدی پیشونیم تند دستمو روي دستش گذاشتم و صورتمو تو هم کشیدم. به چشمام نگاه کرد که تند و خجالت زده دستمو کنار رفت سمت یخچال و یه بدتری نوشیدنی خنک برداشت و بهم داد نگاهش کرد و آروم خوردم اونم جدی اول به خورد شیشه های سالن و بعد به آشپزخانه نگاه کرد جدی گفت
جیمین : اینجوری پیش بره باید به فکر ظرف های فلزی باشیم اینقدر جدی و خنثی گفت
جیمین : که یک دفعه زدم زیر خنده اون متعحبم نگاهم کرد و من داشتم بلند بلند میخندیدم
آروم گفت
جیمین : واقعا موجود عجیبی هستی
های
پارت ۷۶
صورتمو گرفتم و اخ خيلي بلندي گفتم و خم شدم و صداي شکستن شيشه اي بلند تو فضا بالاي ابروم و به پیشونیم خورده بود و درد خيلي شديدي
حس میکردم. از درد شديد توي سرم و سرگیجه اي که داشت تو وجودم راه پیدا میکرد داغون نفس نفس زدم و ناله کردم و با غیض گفتم: لعنت بهت.. صداي باز شدن در اتاقش اومد و با قدماي بلندي بيرون اومد و نگران بلند گفت
جیمین :الا..کجايي؟چي شد؟
و سریع اومد سمت اشپزخونه که احتمالا با اونجور خم دیدنم تند گفت
جیمین :چي شدي
و سریع کنارم زانو زد.. سعي کرد دستمو از رو صورتم برداره ولي پردرد و محکم چسبیدمش.
هول گفت
جیمین : الا ولش کن..چي شد؟ بذار ببینم.. و محکم دستمو کشید و از صورتم جداش کرد. جاري شدن چيزي رو با سوزش از پیشونیم حس کردم. متعجب و لرزون به دستم نگاه کردم. خون وحشت زده دهن باز کردم که تند گفت
جیمین : چيزي نیست.. اروم اروم.. فقط یه خراش کوچیکه...
از درد اشک تو چشمام جمع شد ولي مقاومت کردم تا نباره و تند استینم رو به چشمام کشیدم.
بازوم رو گرفت و گف
جیمین :بلند شو..
لرزون پاشدم و قدمي جلو گذاشتم که تند بازومو فشرد و گفت
جیمین :عه..زیر پات پر خورده شیشه است..مراقب باش.. منگ دست به پیشونیم کشیدم که خيلي په دفعه اي و سریع دستشو انداخت زیر پام و تو بغلش بلندم کرد. شوکه و متعجب زل زدم بهش. نفسم بند اومده بود. لرزون به صورتش نگاه کردم که جدي به روبروش خيره بود و منو برد و روی اپن نشوندم.. تند و با نفس هاي بلند نگاه لرزونم رو ازش کندم. از بالاي يخچال جعبه اي رو برداشت و روی اپن کنارم
بازش کرد و یه چیزی از توش برداشت. کنارم وایستاد. لرزون یه کم خودمو کنار کشیدم ولي واكنشي نشون نداد. پنبه اي رو سمت پیشونیم اورد و روي زخمم فشرد. با سوزش شدی پیشونیم تند دستمو روي دستش گذاشتم و صورتمو تو هم کشیدم. به چشمام نگاه کرد که تند و خجالت زده دستمو کنار رفت سمت یخچال و یه بدتری نوشیدنی خنک برداشت و بهم داد نگاهش کرد و آروم خوردم اونم جدی اول به خورد شیشه های سالن و بعد به آشپزخانه نگاه کرد جدی گفت
جیمین : اینجوری پیش بره باید به فکر ظرف های فلزی باشیم اینقدر جدی و خنثی گفت
جیمین : که یک دفعه زدم زیر خنده اون متعحبم نگاهم کرد و من داشتم بلند بلند میخندیدم
آروم گفت
جیمین : واقعا موجود عجیبی هستی
های
- ۱۸.۶k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط