{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

لنا با همون لحن سرد و ناخونا لب زد

᥇ꫀꪀꫀꪖ𝓽ꫝ 𝓽ꫝꫀ ᭙ꪖꪶꪶ𝘴 • ۲

لنا با همون لحن سرد و ناخونا لب زد.
لنا : خانم من برای تخفیف گرفتن یا معروف شدن پا توی سربازی و تیم جست و جو نذاشتم ، من این کار رو کردم تا بتونیم پیشرفت کنیم و بشریت رو از تایتان ها نجات بدم. نیازی ندارم کهبخاطر مقام یا کار هام تخفیف بگیرم ، کارایی که من میکنم انجام وظیفه ان.
لبخند زن ملسید و چهره اش اروم شد.
زن : منو بخاطر رفتارم ببخشید ، متوجه شدم.
لنا : نیازی به عذر خواهی نیست. فقط سنجاق رو بدید و پولشو بگیرید.
زن سنجاق رو برداشت و خواست بذاره تو جعبه که لنا گفت.
لنا : میشه یه لحظه سنچاق رو بدین؟
زن : بفرما.
لنا سنجاق رو گرفت و یه پارچه سفید که زیرش با نخ نوشته شده بود {L} رو در اورد و سنجاق رو برق انداخت و بعد یه جعبه تمیز خودش برداشت و مرتب گذاشت توی جعبه. پول رو روی پیشخوان گذاشت.
لنا : ممنون.
و از مغازه خارج شد.
زن بعد از رفتن لنا : چه دختر عحیب ولی رکی.
لنا به سمت مقر تیم جست و جو راه افتاد ، وقتی رسید چند نفر بهش ادای احترام کردن و لنا وارد شد. ارن توی حیاط کنار هانجی بود و داشتن راجب چیزی حرف میزدن. کمی اون طرف تر اونها هم میکاسا یه جا ساکت روی صندلی نشسته بود و با چهره ناخوانا و همیشه ارومش داشت صحبت اون ها رو نگاه میکرد.
چشم های لنا دنبال لیوای بود که سنگینی نگاه کسی رو روی خودش حس کرد. برگشت و پشت سرش به اون شخص نگاه کرد : لیوان چایی توی دستش و به دیوار لم داده بود ، چهره اش اروم بود اما خسته به نظر میومد.
لیوای بود.
به لنا خیره شده بود. چند لحظه با هم چشم تو چشم شدن انگار که میتونستن افکار هم رو بخونن. بعد لنا با قدم های اروم سمتش رفت و با خونسردی کنارش وایساد.
لنا : خسته بنظر میای.
لیوای : زیر شیرونی خیلی کثیف بود ، وسایل هاش رو خالی کردم و تمیز کردم ولی هنوز خودش مونده.
لنا : میگفتی من بیام خب.
لیوای : نبودی.
لنا : حالا که هستم ، خستگیت در رفت صدام کن تا بیام ، تو اتاقمم.
چشم لیوای به جعبه ای که کمی از کیف کوچیک لنا بیرون زده بود افتاد.
لیوای : اون چیه؟
لنا نگاه لیوای رو دنبال کرد ولی بعد دستشو روی قسمت معلوم جعبه گذاشت و مخفیش کرد.
لنا : چیز خاصی نیست.
لیوای : میدونی که من از پهنون کاری و دروغ بدم میاد.
لنا : اره...ولی به موقعش میفهمی.
و بعد رد شد و وارد ساختمون شد و لیوای رو با کنجکاوی و افکارش تنها گذاشت.
لیوای غرق فکر بود.
تو اون جعبه چی بود؟ اگه کسی بهش کادو داده چی؟ نه نه...شاید رفته برای یه وسیله ای جعبه بخره. ولی چرا انقدر کوچیک؟ یا شاید...امکان نداره...اون میخواد به کسی کادو بده؟ یعنی کی؟ احتمالش چقدره پسر باشه؟ یعنی ممکنه...نه نه بسه دیگه.
سرشو تکون داد و افکارش رو سرکوب کرد ، امکان نداشت لنا عاشق کسی باشه. لیوای به خودش گفت : زیاد فکر کردم تا اونحا پیش رفتم ، ممکن نیست بخاطر یه جعبه که تو کیفش بود معنی این رو بده که عاشقه. ولی...چرا پنهونش کرد؟ اهه نمیدونم چم شده من.
لیوای متوجه شد که مدت زیادیه غرق فکر هست و چاییش هم سرد شده.
لیوای زیر لب : گندش بزنن.
سمت ساختمون راه افتاد و رفت سمت زیر شیرونی که لنا رو دید.
چشماش گرد شد چون چیزی رو دید که تاحالا فقط توی خواب میدید.

خب بای بایییی گوشیم ۲ درصدهههه
دیدگاه ها (۸)

بچه هاااا ایشون رو هم فالو کنید چیزای قشنگی میزارههه ایدیش :...

᥇ꫀꪀꫀꪖ𝓽ꫝ 𝓽ꫝꫀ ᭙ꪖꪶꪶ𝘴 • ۱*ویو نویسنده*هوا افتابی و گرم بود. باد ...

پارت چهارم(پارت اخر)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط