"حکایت عاشقانه های سال های دور"
"حکایت عاشقانه های سال های دور"
اگر من و تو آدمای شصت، هفتاد سال ِ پیش بودیم، تو یکی از اون حاجی های معتمد ِ محله می شدی که بقیه رو اسمت قسم می خوردن. یه حجره داشتی وسط بازارچه. پر از فرش و قالیچه. دست به خیر بودی. شاگردی پیشت کار می کرد که چند سال پیش آورده بودی ور دست ِ خودت. بچه ی پاک و اهل کاری بود که قبولش داشتی. گاهی وقتا بهش می سپردی از دکان فلانی، خوراکی بگیره و بیاره خونه برای من. کار هر روزش این بود که با دوچرخه تا خونه بیاد تا غذایی که واسه ناهار برات پختم رو بیاره دم حجره. و من هر بار بهش یاد آوری کنم که مراقب باش ظرف غذا رو اینور اونور نکنی که مبادا بریزه. گاهی هم بهش می سپردم برات خبر بیاره که امشب فلانی و عیال و بچه ها شام مهمون ِ ما هستن.
کوکب خانوم از صبح مشغول بساب و بشور و بپز بود. شب با یه هندونه تو دستت بر می گشتی خونه. جای هندونه وسط حوض ِ حیاط بود واسه خنک شدن. بعد از تموم شدن مهمونی، حرف های زنونه، خنده های یواشکی ِ دخترا و حرفای مردونه ی بازاری ِ مردا و وقتی که همه رفتن و من دارم تو اتاق جاتو برات پهن میکنم، در حالیکه داری با رادیوت ور میری صدام میزنی و بعد از شنیدن ِ "جانم" میشنوم که میگی "خیلی خانومی بخدا..." و من در حالیکه دارم از داشتنت عشق می کنم، جوابتو با یه لبخند ِ پر از حرف میدم. وقت ِ خوابیدنه. شب بخیر آقای من...
اگر من و تو آدمای شصت، هفتاد سال ِ پیش بودیم، تو یکی از اون حاجی های معتمد ِ محله می شدی که بقیه رو اسمت قسم می خوردن. یه حجره داشتی وسط بازارچه. پر از فرش و قالیچه. دست به خیر بودی. شاگردی پیشت کار می کرد که چند سال پیش آورده بودی ور دست ِ خودت. بچه ی پاک و اهل کاری بود که قبولش داشتی. گاهی وقتا بهش می سپردی از دکان فلانی، خوراکی بگیره و بیاره خونه برای من. کار هر روزش این بود که با دوچرخه تا خونه بیاد تا غذایی که واسه ناهار برات پختم رو بیاره دم حجره. و من هر بار بهش یاد آوری کنم که مراقب باش ظرف غذا رو اینور اونور نکنی که مبادا بریزه. گاهی هم بهش می سپردم برات خبر بیاره که امشب فلانی و عیال و بچه ها شام مهمون ِ ما هستن.
کوکب خانوم از صبح مشغول بساب و بشور و بپز بود. شب با یه هندونه تو دستت بر می گشتی خونه. جای هندونه وسط حوض ِ حیاط بود واسه خنک شدن. بعد از تموم شدن مهمونی، حرف های زنونه، خنده های یواشکی ِ دخترا و حرفای مردونه ی بازاری ِ مردا و وقتی که همه رفتن و من دارم تو اتاق جاتو برات پهن میکنم، در حالیکه داری با رادیوت ور میری صدام میزنی و بعد از شنیدن ِ "جانم" میشنوم که میگی "خیلی خانومی بخدا..." و من در حالیکه دارم از داشتنت عشق می کنم، جوابتو با یه لبخند ِ پر از حرف میدم. وقت ِ خوابیدنه. شب بخیر آقای من...
- ۲.۰k
- ۱۶ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط