{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

طناب را به گردنم انداختند .

طناب را به گردنم انداختند .

گفتند : آخرین آرزویت ؟

گفتم : دیدن عشقم

گفتند : خسته است ،

تا صبح برایت طناب بافته . . .
دیدگاه ها (۲)

‌   ‌ 노݂݂࣪노࣪ 🐬 물𐨺࣪에𐨺 ݂݂젖࣪은𐨺 고𐨺࣪양݂݂이ㅤ‌  ‌ْ    ‌  ‌  ۪  ︵‿‌   ...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌وپنجم: صبحِ تازه---صبح.نور. از پنجره. ر...

I'm not jealous part 39با عشوه ای که بیشتر شبیه به صدای عرعر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

P¹⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط