طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟
✦. ⊰ • ⊱ .✦. ⊰❁⊱ .✦. ⊰ • ⊱ .✦. 
پارت ۴۴

صبح روز بعد، قرار بود همه برای بازدید از یک استودیوی طراحی در پاریس برن.

"همون فشن شو خودمون ولی از چیز های هنری"

برای مانلی، این یکی از هیجان‌انگیزترین بخش‌های سفر بود.

وقتی وارد استودیو شدن، چشم‌هاش برق زد.

پارچه‌ها، طرح‌ها، رنگ‌ها...

همه‌چیز براش مثل یه دنیای جدید بود.

یکی از اعضا با خنده گفت:

ـ فکر کنم باید چند ساعت منتظر بمونیم تا مانلی از اینجا بیرون بیاد.

مانلی بدون اینکه نگاهش کنه گفت:

ـ شاید.

تهیونگ خندید.

ـ حداقل راست میگه.

مانلی برگشت سمتش.

ـ تو هم طرف اونا هستی؟

ـ من فقط واقعیت رو میگم.

بعد از بازدید، مسئول استودیو چندتا طرح جدید به مانلی نشون داد.

اون با دقت نگاه می‌کرد و درباره‌ی جزئیات سؤال می‌پرسید.

تهیونگ از دور نگاهش می‌کرد.

نه فقط به عنوان یه طراح...

بلکه به عنوان کسی که وقتی درباره‌ی چیزی که دوست داره حرف می‌زنه، کاملاً خودش میشه.

بعد از اینکه بیرون اومدن، یکی از اعضا گفت:

ـ مانلی، تو وقتی کار می‌کنی خیلی فرق می‌کنی.

مانلی تعجب کرد.

ـ فرق می‌کنم؟

ـ آره. خیلی جدی و متمرکز میشی.

تهیونگ اضافه کرد:

ـ ولی هنوز هم همون آدم بامزه‌ای هستی که سر غذا درباره‌ی انتخاب دسر بحث می‌کنه.

مانلی سریع گفت:

ـ اون یه موضوع مهمه!

همه خندیدن.

در راه برگشت، بارون شروع شد.

همه سریع دنبال جا برای پناه گرفتن گشتن.

مانلی همون زیر بارون قرار گرفت، بعد دید دیگه زیادی خیس میشه اومد زیر سقفی.

ـ پاریس با بارون قشنگ‌تره.

تهیونگ کنار او ایستاد.

ـ تو همیشه چیزای قشنگ رو پیدا می‌کنی.

مانلی لبخند زد.

ـ شاید چون دنبال‌شون می‌گردم.

چند لحظه هر دو ساکت موندن.

نه سکوتی عجیب...

یه سکوت راحت.

بعد صدای یکی از اعضا اومد:

ـ بیاین، پیداش کردیم!

مانلی و تهیونگ برگشتن.

و دوباره به جمع اضافه شدن.

اما توی ذهن هر دو، یه حس کوچیک شکل گرفته بود...

حسی که هنوز اسمش رو نمی‌دونستن..... ادامه دارد🥂🪘

فکر میکنید این حس چیه که هیچ کدوم جرعت ندارن اسمش رو بگن؟
دیدگاه ها (۳)

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌ᴘᴀʀᴛ ² 🖤ساعت ۹ صبح | خانه‌ی تهیونگ و...

پارت ۴۰ لینا بعد از دعوا برگشت پیش سوفیا.سوفیا با تعجب نگاهش...

چندپارتی تهیونگ

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

پارت هشتم: پیمان در تاریکیصبح هنوز کامل طلوع نکرده بود.مه غل...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕07⊹˚₊𐙚کوک:ـ نمی‌دونم، شاید مثلاً بری ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟑ویو جونگکوکصدای آلارم کل ساختمان رو بر...

چند پارتی بازیچه

چندپارتی یونگی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط